
فرا رسیدن محرّم الحرام ، ماه پیروزی خون بر شمشیر ، بر همه ی سوخته دلان و عاشقان اهل بیت (ع) تسلیت باد .
یه نعمتایی هست که خدا بهمون ارزونی کرده و ما بهشون توجّه نمی کنیم . از نعمت بزرگ سلامتی و امنیت که بگذریم می رسیم به فراموشی . بله ، نسیان هم خودش نعمت عظیمیه . یه لحظه چشاتونو ببندیدو فکرکنید که ما قرار نبود هیچ چیزیو به بوته ی فراموشی بسپاریم . میتونید تصوّر کنید که چه بلایی سرمون میومد ؟ همه مون تو زندگی یه سری چیزا بوده که دوست داشتیم فراموشش کنیم . از مرگ دوستانو بستگان گرفته تا حوادثی که گه گاه برامون اتـّفاق میفته . حالا حساب بکنید اگه قرار بود ما همه ی این حوادث تلخو همیشه به یاد داشته باشیم ، چی میشد ؟ اگه خوشبینانه بخوایم نگاه کنیم ، میشد این که هممون همواره افسرده و سرخورده بودیم و اصلاً دلو دماغ انجام هیچ کاریو نداشتیم . پس یادمون باشه خدا رو به خاطر همه ی نعمتاش شکر کنیم . یکی از اون چیزایی هم که به نظر من جزو الطاف خفیّه ی الهیه و ما نباید شکرشو از یاد ببریم همین مرگه . شاید بعضی ها تعجّب کنن و بگن که آخه آدم عاقل مگه مردن هم شکر داره ؟ برخی چیزا رو ما راجع بهشون اصلاً فکر نمی کنیم . این دفه تو ذهن خودتون یه دنیا رو متصوّر بشید که آدماش نمیمردن و از اون جا که فرسودگی از قوانین لا یتغیّره ، پس باید دورمون پر میشد از چندین وچند میلیون و شاید هم میلیارد انسان پیر و ازکارافتاده که همشون نیازمند مراقبت و نگه داری هستن . خب تا این جای مطلب مربوط میشد به اهمیّت شکرگذاری از خدا بابته اینکه می میریم و وبال گردن اینو اون نمیشیم . حالا میرسیم به موضوع یاد مرگ .
در روایات اومده که وقتی انسان اجلش فرا میرسه و در حال تسلیم جونشه مدام التماس میکنه و میخواد که برگرده به دنیا تا بلکه جبران مافاتی بکنه . از اون جایی که این کار امکان پذیر نیست به خدا گله میکنه که آخه پس چرا زودتر خبرم نکردی تا خودمو مهیّا کنم . خدا در جوابش چی میگه ؟ پروردگار میگه : این همه افرادی که شب و روز در اطرافت داشتن میمردن ، همگی زنگ خطری بودن برای تو تا خودتو آماده کنی ، ولی اونقدر غرق در دنیا شده بودی که صدای اخطارای منو نشنیدی . حالا هم سکوت کن و سزای اعمالتو ببین .
هر روزه این همه درو دیوارا پرن از اعلامیه های اموات . خداییش کدوممون بعد از دیدن اونا یه خورده تنمون لرزیده و یاد مرگ برامون زنده شده ؟ حالا مرگ رو هم یادآور شدیم ، چی کار کردیم تا از بار گناهانمون کم کنیم ؟ با هم که تعارف نداریم که . هر کسی خودش میدونه که توی زندگیش چه غلطایی کرده و در چه منجلاب هایی غرقه . اگه یکی از ماها بگه تا حالا گناهی نکردم ، من میگم دروغ میگه . حالا چون خدا ستـّار العیوبه که دلیل نمیشه که ما هم منکر اشتباهاتمون بشیم .
نظر یادتون نره . شما هم درباره ی مرگ صحبت کنین .
۱) پدری که وجود ما از اوست
۲) کسی که چیزی به ما می آموزد
۳) پدر همسر انسان .
تجربه بی رحم ترین آموزگاران است ؛ چون تنها معلـّمی است که اوّل امتحان می گیرد ، سپس درس می دهد .
نمیدونم به تله پاتی اعتقاد دارید و یا این که چیزی پیرامونش شنیدید یا نه ؟ اینی که افراد به صورت ناخودآگاه با هم ارتباط دارند و رفتارشون از همدیگه تأثیر میگیره ؛ بی آن که خودشون خبر داشته باشن .
این ها همه مقدّمه ای بود تا برسیم به اصل ماجرا . داستان مربوط به چهارشنبه ی گذشته است . اون روز از صبح یه حسّ غریبی داشتم و یه جور دل شوره و دلهره در وجودم احساس می کردم که به مرور شدّت پیدا می کرد . اوّلش گذاشتم به حساب امتحان احتمال روز شنبه که تا اون موقع هیچی نخونده بودم و بر عکس من ، همه ی دوستام غرق در مطالعه و حلّ تمرین و مباحثه های گروهی بودن . هر چی خواستم به وسیله ی درس از اضطرابم کم کنم ، نشد که نشد . اصلاً حال درس خوندن نداشتم . چه جوری بگم درسم نمیومد . مدام قدم می زدم . حتـّی نشستن هم برام زجرآور بود . هر لحظه که می گذشت بر این تشویش و استرس افزوده می شد . برخی از دوستام کما بیش متوجّه شدن ولی هیچ کدومشون به اصل ماجرا پی نبردن و هرکدوم با یه مزاح از قضیه عبور کردن . نزدیکای ظهر این حالت به اوج خودش رسید . نمیدونستم که مشکلم روحیه یا جسمی . تعرّقم زیاد شده بود و بدنم داغ داغ بود . ضربان قلبم اون قدر بالا رفته بود که خودم صداشو میشنیدم و به نظرم میومد که داره از جا کنده میشه . بعد از نماز کمی بهتر شدم ولیکن کماکان حالت روحیم دگرگون بود . با این که صبحانه هم نخورده بودم ، اشتهایی به غذا نداشتم . حتـّی حضور در جمع های مباحثه ی درسی رفقا هم کارگر نیفتاد . شرکت در کلاس درس هم نتونست آرامشو به من برگردونه . وقایع اون روز ذهنمو به شدّت به خودش مشغول کرده بود تا این که شنبه ورق کاملاً برگشت . اون روز با این که موعد امتحان بود و من هم مطالعه ی قابل ملاحظه ای نکرده بودم ، ولی احساس خیلی خوبی داشتم . یه جور سر خوشی و سرمستی غیر قابل وصفی در من ایجاد شده بود . علی رغم این که امتحان باب میلم پیش نرفت و تقریباً خراب کردم امّا حس ّ خوب هنوز در من پایدار بود . این مرتبه هم چند تایی از بچّه ها بگی نگی یه چیزایی فهمیدن . با این که چند روزی گذشته هنوز سر در گمم و نتونستم دلایل قانع کننده ای براشون پیدا کنم .
غرض از تحریر این مطالب شنیده ها و خوانده هایی بود که پیش از این از عالم ذر داشتم . یه دنیایی پیش از خلقت جسمی آدم ابوالبشر (ع) که تمامی انسان ها از ازل تا ابد در اون حاضر بوده اند و در آن زندگی می کرده اند . این که گاهی در اوّلین برخورد نسبت به کسی احساس تنفـّر یا علاقه داریم یا این که حادثه ای به نظرمون خیلی آشنا میاد ، همه وهمه ناشی از رفتار هایی است که در اون عالم با هم داشتیم و اتـّفاقاتیست که اون جا برامون روی داده . هر کسی در اون دنیا یه دوست و رفیقی داشته و در این جهان هم به دنبالشه و تا وقتی هم که همدیگه رو پیدا نکنند به آرامش نمی رسند . من هم شدیداً علاقه مندم که نیمه ی گمشده ی خودمو پیداش کنم . امّا مسأله ی مهم اینه که نمیدونم اون زنده است یامرده ؟ با من هم سنّه ؟ مرده یا زن ؟ توی ایران زندگی میکنه یا نه ؟ ولی اینو مطمئنـّم و بهش اعتقاد راسخ دارم که که احوالات من در اون دو روز مذکور همگی متأثـّر از کارهای اون بوده .
ببخشید که مطالب تا این اندازه مطوّل شد . یه بار دیگه هم میگم ، این چند خط همه حاصل شنیده ها و گاه مطالعات سابق منه و هیچ گونه سندیتی نداره . ولی اگه به موضوع عالم ذر علاقه پیدا کردید ، بهم خبر بدید تا از منابع موثـّق مطالب دقیق تر و جامع تری رو براتون بنویسم .
خدا کشتی آن جا که خواهد برد مگر ناخدا جامه بر تن درد
همه بر استادی وی صحّه گذاشتند و مجلس به اتمام رسید . شب هنگام ،سعدی ، در خواب فردوسی را می بیند که از او به خاطر این گستاخی ناراحت است . سپس به وی می گوید شعرت را این گونه اصلاح کن و در جمع هم به استادی من اقرار نما :
برد کشتی آن جا که خواهد خدای مگر جامه برتن درد ناخدای
سعدی نیز در جمع حاضر می گردد و با اقرار به اشتباه خویش فردوسی را به عنوان برترین شاعر ایران معرّفی می نماید .
و تا امروز نیز کماکان فردوسی بهترین شاعر ایران است و مطمئنـّاً روی دست او دیگر شاعری بلند نخواهد شد .
غرض از نوشتن این مطلب این که بدانی هیچ شادی و غمی پایدار نیست و حوادث دهر نباید زیاد تورا به خود مشغول سازد .
از اموری که خیلی بدان سفارش شده یکی همین زیارت اهل قبور است . این عمل فرد را از غرور باز می دارد و شدائد را برای انسان کوچک جلوه می دهد . سعی کنید هر چند وقت یک بار که به بهشت زهرا می روید به غسّال خانه ی آن هم گذری داشته باشید . این کار انس و الفتتان را با مرگ زیادتر می کند . دیدار با افرادی که تا همین چند روز پیش با شما تعامل داشتند ، اکنون روی سنگ سرد غسّال خانه قرار دارند و تا لحظاتی بعد به سینه ی سرد تراب باز می گردند ، در درون انسان چنان غوغایی به پا می کند که او را از ارتکاب به گناه باز داشته و سبب رقیق القلب شدن او می گردد . البتـّه این نکته را هم نباید از نظر دور داشت که اگر تماشای مردگان به دفعات انجام گیرد ، اثر معکوس داشته و آدمی را دچار قساوت قلب می کند .