تبليغاتX
نوشته های دلتنگی

 

فرا رسیدن محرّم الحرام ، ماه پیروزی خون بر شمشیر ، بر همه ی سوخته دلان و عاشقان اهل بیت (ع) تسلیت باد .

+ نوشته شده در  85/10/30ساعت 10:15  توسط محمّد  | 
با تشکـّر از شازده کوچولو که نظرشو درباره ی مرگ گفته بود ، بقیه فقط گفتن بگو ، خوبه . ولی خودشون اصلاً درباره ش صحبت نکردن . ناسلامتی خوبه گفتم بحثه شما هم توش شرکت کنین و نظر شخصیتونو بگین . بگذریم .

یه نعمتایی هست که خدا بهمون ارزونی کرده و ما بهشون توجّه نمی کنیم . از نعمت بزرگ سلامتی و امنیت که بگذریم می رسیم به فراموشی . بله ، نسیان هم خودش نعمت عظیمیه . یه لحظه چشاتونو ببندیدو فکرکنید که ما قرار نبود هیچ چیزیو به بوته ی فراموشی بسپاریم . میتونید تصوّر کنید که چه بلایی سرمون میومد ؟ همه مون تو زندگی یه سری چیزا بوده که دوست داشتیم فراموشش کنیم . از مرگ دوستانو بستگان گرفته تا حوادثی که گه گاه برامون اتـّفاق میفته . حالا حساب بکنید اگه قرار بود ما همه ی این حوادث تلخو همیشه به یاد داشته باشیم ، چی میشد ؟ اگه خوشبینانه بخوایم نگاه کنیم ، میشد این که هممون همواره افسرده و سرخورده بودیم و اصلاً دلو دماغ انجام هیچ کاریو نداشتیم . پس یادمون باشه خدا رو به خاطر همه ی نعمتاش شکر کنیم . یکی از اون چیزایی هم که به نظر من جزو الطاف خفیّه ی الهیه و ما نباید شکرشو از یاد ببریم همین مرگه . شاید بعضی ها تعجّب کنن و بگن که آخه آدم عاقل مگه مردن هم شکر داره ؟ برخی چیزا رو ما راجع بهشون اصلاً فکر نمی کنیم . این دفه تو ذهن خودتون یه دنیا رو متصوّر بشید که آدماش نمیمردن و از اون جا که فرسودگی از قوانین لا یتغیّره ، پس باید دورمون پر میشد از چندین وچند میلیون و شاید هم میلیارد انسان پیر و ازکارافتاده که همشون نیازمند مراقبت و نگه داری هستن . خب  تا این جای مطلب مربوط میشد به اهمیّت شکرگذاری از خدا بابته اینکه می میریم و وبال گردن اینو اون نمیشیم . حالا میرسیم به موضوع یاد مرگ .

در روایات اومده که وقتی انسان اجلش فرا میرسه و در حال تسلیم جونشه مدام التماس میکنه و میخواد که برگرده به دنیا تا بلکه جبران مافاتی بکنه . از اون جایی که این کار امکان پذیر نیست به خدا گله میکنه که آخه پس چرا زودتر خبرم نکردی تا خودمو مهیّا کنم . خدا در جوابش چی میگه ؟ پروردگار میگه : این همه افرادی که شب و روز در اطرافت داشتن میمردن ، همگی زنگ خطری بودن برای تو تا خودتو آماده کنی ، ولی اونقدر غرق در دنیا شده بودی که صدای اخطارای منو نشنیدی . حالا هم سکوت کن و سزای اعمالتو ببین .

هر روزه این همه درو دیوارا پرن از اعلامیه های اموات . خداییش کدوممون بعد از دیدن اونا یه خورده تنمون لرزیده و یاد مرگ برامون زنده شده ؟ حالا مرگ رو هم یادآور شدیم ، چی کار کردیم تا از بار گناهانمون کم کنیم ؟ با هم که تعارف نداریم که . هر کسی خودش میدونه که توی زندگیش چه غلطایی کرده و در چه منجلاب هایی غرقه . اگه یکی از ماها بگه تا حالا گناهی نکردم ، من میگم دروغ میگه . حالا چون خدا ستـّار العیوبه که دلیل نمیشه که ما هم منکر اشتباهاتمون بشیم .

نظر یادتون نره . شما هم درباره ی مرگ صحبت کنین .

+ نوشته شده در  85/10/28ساعت 17:46  توسط محمّد  | 
درسته که اینو باید سه هفته پیش می گفتم ، امّا به هر حال میگن ماهیو هروقت از آب بگیری تازه است . خواستم بگم که سه سال از پنجم دی ماه سال ۸۲ گذشت . سه سال پیش بود که آن فاجعه ی غم بار روی داد . اون موقع همه فکر و ذکرشون شده بود بم . ولی حالا کدوممون اخبار اونا رو دنبال می کنیم . می خواستم از مرگ بگم ، دیدم چه چیزی بهتر از سر زدن به خاطرات . اینی که راحت خوابیده باشی و بعدش دیگه نتونی نفس بکشی . اونا یی که رفتن هیچ ، امّا آیا این واقعه تونست تلنگری به ما بزنه و مارو از خواب غفلت بیدارکنه ؟ یا نه ؛ چند قطره اشک و چند روز عزای عمومیو ، چند هفته غصّه و نهایتاً تا یک سال یادآوری . خب بعدش چی ؟ من خودمو میگم ، آیا سعی کردم خودمو تغییر بدم ؟ آیا تونستم دل از این جیفه ی متعفـّن بکنم یا نه ؟ خداوکیلی کدومتون توی ماه گذشته یاد بم افتاده بودین ؟
+ نوشته شده در  85/10/28ساعت 17:13  توسط محمّد  | 
سه نفر بر گردن انسان حقّ پدری دارند :

۱) پدری که وجود ما از اوست

۲) کسی که چیزی به ما می آموزد

۳) پدر همسر انسان .

+ نوشته شده در  85/10/28ساعت 16:28  توسط محمّد  | 
بزرگ ترین استاد تجربه است .                     از فرمایشات مولا علی (ع)

تجربه بی رحم ترین آموزگاران است ؛ چون تنها معلـّمی است که اوّل امتحان می گیرد ، سپس درس می دهد .  

+ نوشته شده در  85/10/28ساعت 16:22  توسط محمّد  | 

+ نوشته شده در  85/10/28ساعت 16:18  توسط محمّد  | 
دل شوره داشتن اصلاً چیز عجیبی نیست و یک مشکلیه که تا حالا گریبان گیر همه شده . خودم زمانی که کوچیک تر بودم ، همیشه شب امتحانات دچار دل شوره می شدم . امّا چیزی که امروز قصد صحبت کردن راجع بهشو دارم ، یه خورده ای متفاوته . شاید یه جورایی به متافیزیک یا مابعدالطـًبیعه ربط داشته باشه . من ابداً نمیخوام که پا توی کفش سورنا در وبلاگ ماورای طبیعت کنم ، فقط تصمیم گرفتم تجربه ی خودمو براتون بازگو کنم . 

نمیدونم به تله پاتی اعتقاد دارید  و یا این که چیزی پیرامونش شنیدید یا نه ؟ اینی که افراد به صورت ناخودآگاه با هم ارتباط دارند و رفتارشون از همدیگه تأثیر میگیره ؛ بی آن که خودشون خبر داشته باشن . 

این ها همه مقدّمه ای بود تا برسیم به اصل ماجرا . داستان مربوط به چهارشنبه ی گذشته است . اون روز از صبح یه حسّ غریبی داشتم و یه جور دل شوره و دلهره در وجودم احساس می کردم که به مرور شدّت پیدا می کرد . اوّلش گذاشتم به حساب امتحان احتمال روز شنبه که تا اون موقع هیچی نخونده بودم و بر عکس من ، همه ی دوستام غرق در مطالعه و حلّ تمرین و مباحثه های گروهی بودن . هر چی خواستم به وسیله ی درس از اضطرابم کم کنم ، نشد که نشد . اصلاً حال درس خوندن نداشتم . چه جوری بگم درسم نمیومد . مدام قدم می زدم . حتـّی نشستن هم برام زجرآور بود . هر لحظه که می گذشت بر این تشویش و استرس افزوده می شد . برخی از دوستام کما بیش متوجّه شدن ولی هیچ کدومشون به اصل ماجرا پی نبردن و هرکدوم با یه مزاح از قضیه عبور کردن . نزدیکای ظهر این حالت به اوج خودش رسید . نمیدونستم که مشکلم روحیه یا جسمی  . تعرّقم زیاد شده بود و بدنم داغ داغ بود . ضربان قلبم اون قدر بالا رفته بود که خودم صداشو میشنیدم و به نظرم میومد که داره از جا کنده میشه . بعد از نماز کمی بهتر شدم ولیکن کماکان حالت روحیم دگرگون بود . با این که صبحانه هم نخورده بودم ، اشتهایی به غذا نداشتم . حتـّی حضور در جمع های مباحثه ی درسی رفقا هم کارگر نیفتاد . شرکت در کلاس درس هم نتونست آرامشو به من برگردونه . وقایع اون روز ذهنمو به شدّت به خودش مشغول کرده بود تا این که شنبه ورق کاملاً برگشت . اون روز با این که موعد امتحان بود و من هم مطالعه ی قابل ملاحظه ای نکرده بودم ، ولی احساس خیلی خوبی داشتم . یه جور سر خوشی و سرمستی غیر قابل وصفی در من ایجاد شده بود . علی رغم این که امتحان باب میلم پیش نرفت و تقریباً خراب کردم امّا حس ّ خوب هنوز در من پایدار بود . این مرتبه هم چند تایی از بچّه ها بگی نگی یه چیزایی فهمیدن . با این که چند روزی گذشته هنوز سر در گمم و نتونستم دلایل قانع کننده ای براشون پیدا کنم  .

غرض از تحریر این مطالب شنیده ها و خوانده هایی بود که پیش از این از عالم ذر داشتم . یه دنیایی پیش از خلقت جسمی آدم ابوالبشر (ع) که تمامی انسان ها از ازل تا ابد در اون حاضر بوده اند و در آن زندگی می کرده اند . این که گاهی در اوّلین برخورد نسبت به کسی احساس تنفـّر یا علاقه داریم یا این که حادثه ای به نظرمون خیلی آشنا میاد ، همه وهمه ناشی از رفتار هایی است که در اون عالم با هم داشتیم و اتـّفاقاتیست که اون جا برامون روی داده . هر کسی در اون دنیا یه دوست و رفیقی داشته و در این جهان هم به دنبالشه و تا وقتی هم که همدیگه رو پیدا نکنند به آرامش نمی رسند . من هم شدیداً علاقه مندم که نیمه ی گمشده ی خودمو پیداش کنم . امّا مسأله ی مهم اینه که نمیدونم اون زنده است یامرده ؟ با من هم سنّه ؟ مرده یا زن ؟ توی ایران زندگی میکنه یا نه ؟ ولی اینو مطمئنـّم و بهش اعتقاد راسخ دارم که که احوالات من در اون دو روز مذکور همگی متأثـّر از کارهای اون بوده . 

  ببخشید که مطالب تا این اندازه مطوّل شد . یه بار دیگه هم میگم ، این چند خط همه حاصل شنیده ها و گاه مطالعات سابق منه و هیچ گونه سندیتی نداره . ولی اگه به موضوع عالم ذر علاقه پیدا کردید ، بهم خبر بدید تا از منابع موثـّق مطالب دقیق تر و جامع تری رو براتون بنویسم .

            

+ نوشته شده در  85/10/26ساعت 14:55  توسط محمّد  | 
گویند در زمانی که سعدی سفرهایش را پایان برده و دو کتاب بوستان و گلستان را به رشته ی تحریر در آورده و سال های پایانی عمر را در شیراز سپری می کرد ، روزی در محفلی با حضور وی بحثی در گرفت پیرامون شعر و این که بهترین شاعر چه کسی است ؟ عدّه ای فردوسی را لایق این مقام می دانستند . سعدی در مقام ادّعا برآمد که من در شاعری از فردوسی چیره دست ترم و برای اثبات مدّعای خویش فی الحال شعری سرود با این مطلع :

خدا کشتی آن جا که خواهد برد                مگر ناخدا جامه بر تن درد

همه بر استادی وی صحّه گذاشتند و مجلس به اتمام رسید . شب هنگام ،سعدی ، در خواب فردوسی را می بیند که از او به خاطر این گستاخی ناراحت است . سپس به وی می گوید شعرت را این گونه اصلاح کن و در جمع هم به استادی من اقرار نما :

برد کشتی آن جا که خواهد خدای               مگر جامه برتن درد ناخدای

سعدی نیز در جمع حاضر می گردد و با اقرار به اشتباه خویش فردوسی را به عنوان برترین شاعر ایران معرّفی می نماید .

و تا امروز نیز کماکان فردوسی بهترین شاعر ایران است  و مطمئنـّاً روی دست او دیگر شاعری  بلند نخواهد شد .    

+ نوشته شده در  85/10/25ساعت 18:1  توسط محمّد  | 
هرگاه در زندگی بیش از اندازه شادمان شدی ، حتماً سری به قبرستان بزن و بدان که تو هم به زودی زود به جمع آنان ملحق خواهی شد ؛ پس به خود مغرور مباش . هر زمان که سختی های دوران بر تو شدّت یافت و کارد به مغز استخوانت رسید ، باز هم به قبرستان برو و این نکته را به خاطر بسپار که این غم و تمامی غم ها روزی پایان می پذیرند و تو هم خیلی زود همانند اینان به آرامش می رسی .

غرض از نوشتن این مطلب این که بدانی هیچ شادی و غمی پایدار نیست و حوادث دهر نباید زیاد تورا به خود مشغول سازد .

از اموری که خیلی بدان سفارش شده یکی همین زیارت اهل قبور است . این عمل فرد را از غرور باز می دارد و شدائد را برای انسان کوچک جلوه می دهد . سعی کنید هر چند وقت یک بار که به بهشت زهرا می روید به غسّال خانه ی آن هم گذری داشته باشید . این کار انس و الفتتان را با مرگ زیادتر می کند . دیدار با افرادی که تا همین چند روز پیش با شما تعامل داشتند ، اکنون روی سنگ سرد غسّال خانه قرار دارند و تا لحظاتی بعد به سینه ی سرد تراب باز می گردند ، در درون انسان چنان غوغایی به پا می کند که او را از ارتکاب به گناه باز داشته و سبب رقیق القلب شدن او می گردد . البتـّه این نکته را هم نباید از نظر دور داشت که اگر تماشای مردگان به دفعات انجام گیرد ، اثر معکوس داشته و آدمی را دچار قساوت قلب می کند .

+ نوشته شده در  85/10/24ساعت 14:52  توسط محمّد  | 
و بدان که بین حق و باطل فاصله ای به اندازه ی چهار انگشت است . آن چه که با چشمانت می بینی حق و آن چه که با گوش هایت می شنوی باطل است .     امام حسن (ع)  

+ نوشته شده در  85/10/23ساعت 23:34  توسط محمّد  |