
هـر کـجا محرم شدی چشم از خیانت باز دار
ای بسا محرم که با یک نقطه مجرم می شود
به کعبه گفتم :
تو از خاکی من از خاک ؛
چرا باید به دور تو بگردم ؟
ندا آمد : با پا آمدی ، باید بگردی ؛
برو با دل بیا تا من بگردم .
هر روز صبح در آفريقا وقتی خورشيد طلوع می کند يک شير شروع به دويدن می کند و می داند که بايد سريع تر از آن غزال بدود تا از گرسنگی نميرد .
مهم نيست غزال هستی يا شير ؛ با طلوع خورشيد دويدن را آغاز کن .
حافظ :
اگـــر آن تــرک شــيــرازی بــه دســت آرد دل مــا را بـه خـال هـنـدويـش بـخـشـم سـمـرقـنـد و بـخــارا را
هاتف :
اگـــر آن تــرک شــيــرازی بـه دســت آرد دل مــا را بـه خـال هـنـدويـش بـخـشم سر و دست و تن و پا را
هر آن كس چيز می بخشد ز ملک خويش می بخشد نـه چـون حـافـظ كـه مـی بـخـشـد سمرقند و بخارا را
شهريار :
اگـــر آن تــرک شــيــرازی بــه دسـت آرد دل ما را بـه خـال هـنـدويـش بـخــشــم تــمــام روح و اجــزا را
هـر آن كـس چيز می بخشد به سان مرد می بخشد نه چون هاتف كه می بخشد سر و دست و تن و پا را
سـر و دسـت و تـن و پا را به خاك گور می بخشند نـه بـر آن تـرک شـيـرازی كـه شور انداخت بر دل ها
در حضور خارها هم می شود يک ياس بود
در هـياهـوی مترسک ها پر از احـساس بود
مـی شـود حـتــّی بـرای ديـدن پـروانــه هــا
شيشه های مات يک متروكـه را الـماس بود
دسـت در دسـت پـرنـده بـال در بـال نـسـيـم
سـاقه های هرز ايـن بـيـشـه ها را داس بـود
كاش می شد حرفی از "كاش می شد" هم نبود
هرچه بود احساس بود و عشق بود و ياس بود