"شمر بن ذی الجوشن" نزدیک خیام امام حسین (ع) آمده و فریاد زد : کجایند پسران خواهران من ؛ عبدالله و جعفر و عبّاس و عثمان ؟ امام حسین (ع) فرمود : جوابش را بگویید ، هر چند که او شخصی است فاسق ؛ زیرا او یکی از دایی های شماست . آن ها گفتند : با ما چه کار داری ؟ شمر گفت : خواهر زاده های من ! شما در امان هستید و خود را برای برادرتان حسین به کشتن مدهید و از امیر مؤمنان یزید اطاعت کنید . حضرت عبّاس فریاد زد : دستانت بریده باد ! لعنت خدا بر تو و بر امان تو ! ای دشمن خدا ! آیا تو به ما می گویی که دست از یاری سیّد و سرورمان حسین پسر فاطمه برداریم و مطیع و فرمانبر ملعونان و ملعون زادگان شویم ؟ هنگامی که شمر ملعون پاسخ حضرت عبّاس (ع) را شنید ، با خشم به سوی لشکرگاه خود بازگشت . امام وقتی شتاب لشکر ابن سعد را برای شروع جنگ دید و فهمید که رفتار و گفتار موعظه آمیز او اثری ندارد ، به برادرش حضرت عبّاس فرمود : برادر جان ! اگر می توانی امروز را از ایشان مهلت بگیر و آن ها را از جنگ منصرف نما ؛ باشد که امشب را نیز در حضور پروردگارمان به نماز بایستیم ؛ زیرا خداوند می داند که من نماز خواندن و تلاوت قرآن را دوست دارم . حضرت عبّاس از لشکر ابن سعد درخواست تأخیر جنگ را نمود ، ابن سعد سکوت کرد ، در این حال یکی دیگر از فرماندهان گفت : به خدا سوگند ! اگر قوم ترک و دیلم هم این درخواست را از ما می کردند می بایست می پذیرفتیم تا چه رسد به این ها که فرزندان پیامبرند . پس از این سخن بود که آن ها با درخواست امام موافقت نمودند .
تشنگی به شدّت بر امام حسین (ع) فشار می اورد . آن حضرت بالای رود فرات آمد و می خواست که وارد شریعه شود . برادر بزرگوار آن جناب ، حضرت عبّاس (ع) نیز همراه آن حضرت بود . سربازان ابن سعد از ورود امام به شریعه ممانعت می کردند تا این که مردی تیری به سوی امام پرتاب نمد . آن تیر به چانه ی شریف حضرت اصابت کرد . امام تیر را بیرون کشید ، پس هر دو دست خویش را زیر خون گرفت تا ـن که کف دستش پر از خون شد ، سپس آن خون را به سوی آسنان پاشیده و فرمود : بار خدایا ! از ستم هایی که این مردم به پسر دختر پیامبرت می کنند ، به تو شکایت می کنم . سپس لشکر ابن سعد بین امام حسین (ع) و حضرت عبّاس (ع) حایل شدند و حضرت عبّاس (ع) را از امام حسین (ع) جدا نمودند و او را از همه طرف احاطه کردند تا آن که به شهادت رسید . امام حسین (ع) در شهادت برادر بزرگوارش بسیار گریه کرد .
یاران امام حسین (ع) یکی پس از دیگری به شهادت رسیدند و فقط اهل بیت حضرت باقی مانده بودند . در این حال علیّ بن حسین (ع) که از زیباترین و نیکو سیرت ترین مردم بود ، از خیمه خارج شد و از پدرش اجازه ی میدان طلبید . امام به او اجازه ی میدان داد ؛ بعد در حالی که با نگاهی مأیوس وار او را بدرقه می کرد ، چشمان خود را به زیر افکنده و شروع به گریستن نمود . سپس فرمود : بار خدایا ! تو شاهد باش که جوانی به جنگ این مردم رفت که از لحاظ اندام و اخلاق و گفتار شبیه ترین مردم به پیامبر تو بود و ما هرگاه مشتاق به زیارت پیامبر تو می شدیم به این جوان نگاه می کردیم . سپس امام با صدای رسا فریاد بر آورد : ای پسر سعد ! خدا رحم تو را قطع کند ، همان گونه که تو رحم مرا قطع کردی . حضرت علی اکبر (ع) به لشکر ابن سعد نزدیک شده و جنگ سختی کرد و عدّه ی زیادی را کشت ، سپس نزدیک پدر آمده و گفت : پدر جان ! از شدّت عطش چیزی نمانده که کشته شوم و سنگینی سلاح جنگ مرا به سختی انداخته ، آیا می توانی جرعه ای آب برای من تهیّه کنی ؟ امام حسین (ع) به شدّت گریه کرد و فرمود : واغوثاه ! پسرم ! به میدان جنگ باز گرد و اندکی دیگر جنگ نما ؛ زیرا چه نزدیک است که ساعتی دیگر جدّت پیامبر را ملاقات کنی و از دست او جامی از آب نوشیده و سیراب شوی ؛ به گونه ای که دیگر هرگز تشنه نگردی . حضرت علی اکبر (ع) به میدان بازگشت و جنگ چشمگیری کرد تا آن که یکی از لشکریان تیری را به سوی آن جناب پرتاب کرد که در اثر آن تیر ایشان از پای درآمده و فریاد زد : پدر جان ! سلام من بر تو باد ! اینک این جدّ من پیامبر است که به تو سلام می رساند و می گوید : حسین جان ! برای آمدن نزد ما عجله کن و بشتاب . سپس فریادی از دل برآورد و جان به جان آفرین تسلیم کرد . امام پس از شنیدن فریاد او به میدان آمد ، بر بالین علی اکبر (ع) نشست ، صورت خود را بر صورت او نهاده و فرمود : پسرم ! خدا بکشد کسانی که تو را کشتند . این ها نسبت به خدا و هتک حرمت رسول او چه گستاخ مردمی هستند . پس از تو خاک بر سر دنیا . در این حال بود که زینب (س) از خیام خارج شد در حالی که فریاد می زد : ای عزیزم ! ای دلبندم ! ای پسر برادرم ! این سخنان را پیوسته می گفت تا این که خود را بر روی کشته ی علی اکبر (ع) انداخت . امام حسین (ع) جلو آمد ، او را از روی جنازه بلند کرده و به سوی خیام زنان برد .

دکتر سیّد جعفر شهیدی محقــّـق ، مورّخ ، رییس مؤسّسه ی دهخدا و استاد ممتاز دانشگاه تهران نیز صبح امروز و پس از تحمّل دوره ی طولانی مدّت بیماری در منزلش و درسنّ ۸۰ سالگی بدرود حیات گفت . از ایشان ۱۵ اثر از جمله ترجمه ی نهج البلاغه به یادگار مانده است . پیکر ایشان روز چهارشنبه ساعت ۹ صبح و از مقابل دانشکده ی ادبیات دانشگاه تهران تشییع می شود .
امام حسین (ع) او را در آغوش گرفت و فرمود : ای پسر برادرم ! بر تلخی این مصیبت که بر تو وارد شد صبر نما و از خدا طلب خیر کن ؛ زیرا خداوند تو را به پدران شایسته ات ملحق خواهد نمود . در این هنگام "حرمله" تیری به سوی عبدالله که در آغوش امام بود پرتاب کرد . تیر گوش تا گوش عبدالله را درید و او در آغوش عموی بزرگوارش ذبح شد .
اهل بیت شهادت پدران را از کودکان نهان می داشتند تا این که یزید آن ها را به کاخ خود طلبید . دختر 4 ساله ی حسین (ع) شبی از خواب برخاست و گفت : پدرم کجاست ؟ اکنون او را در خواب دیدم که نگران بود . زنان از شنیدن این سخنان گریان شدند و شیون بلند شد . یزید از خواب بیدار شد و سبب را جویا گشت .از واقعه تحقیق کردند و به او خبر دادند . آن لعین دستور داد سر پدر را برایش ببرند . سر را در طبقی گذاشته و رویش دستمالی انداخته و آن طبق را جلوی روی او نهادند . پرده بر گرفت و پرسید : این سر کیست ؟ گفتند : سر پدرت . آن را از میان طشت برداشت و بر سینه گرفت و چه ناله ها و درد دل ها که با او نکرد . سخن می گفت تا لب بر لب او نهاد و سخت گریست تا از هوش رفت . چون او را جنبش دادند ، روحش پرواز کرده بود . اهل بیت از ماجرای او آواز به گریه برداشتند و عزا را از سر گرفتند .
سحرگاه شبی که امام حسین (ع) عزم ترک مکــّه و رفتن به کوفه کرده بود ، هنگامی که خبر رفتن امام به گوش برادرش "محمّد حنفیه" رسید ، شتابان آمد و گفت : برادر جان ! آیا نگفتی درباره ی سخنان من فکر خواهی کرد ؟ ( وی شب قبل با آگاهی از تصمیم حضرت مبنی بر حرکت ، به ایشان پیشنهاد داده بود به جای رفتن به کوفه یا در مکــّه بماند و یا به یمن برود ؛ چون بی وفایی های کوفیان پیش از این و در زمان امام حسن (ع) و امام علی (ع) نمایان شده بود ) حضرت فرمودند : هنگامی که از پیشم رفتی ، رسول خدا (ص) نزد من آمدند و فرمودند : حسین جان ! از مکــّه خارج شو و به سوی عراق برو ، زیرا که خداوند می خواهد تو را کشته ببیند . محمّد حنفیه گفت : إنـّا لِلـّهِ وَ إنـّا إلـَیهِ راجــِعونَ ؛ پس اگر به نیّت کشته شدن می روی ، زنان و کودکانت را چرا می بری ؟ امام فرمودند : رسول خدا به من فرمودند : اراده ی خدا بر این تعلـّق گرفته که خاندان مرا اسیر و گرفتار ببیند . امام پس از این سخنان با محمّد حنفیه وداع کرده و حرکت کردند . امام حسین (ع) روز چهارشنبه هشتم ذی الحجّه سال 60 هجری از مکــّه خارج شدند . امام حسین (ع) همچنان به راه خویش ادامه می داد تا این که در دو منزل مانده به کوفه ، با "حرّ بن یزید ریاحی" و سپاه هزار نفری اش برخورد کرد . امام به حر فرمودند : به یاری ما آمده ای یا به جنگ ما ؟ حر گفت : یا ابا عبد الله ! برای جنگ با شما آمده ام . امام فرمودند : لا حَولَ وَ لا قـُوَّة َ إلـّا بـِاللهِ العـَلیِّ العـَظیم ِ . سپس میان حر و امام گفت و گویی شد تا این که امام حسین (ع) فرمودند : اگر اینک نظر شما مخالف آن چیزی است که در نامه هایتان نوشته بودید و قاصدانی که فرستاده بودید ، پس بگذارید من به جایی که بودم باز گردم . حر و سپاهیانش مانع بازگشت امام شدند . حر گفت : ای پسر رسول خدا ! راهی را انتخاب کن و برو که نه به سوی کوفه باشد و نه به سوی مدینه ؛ تا من نیز بتوانم در نزد "ابن زیاد" عذری و دلیلی بیاورم . حضرت راه چپ را پیش گرفت تا این که به سرزمین "عذیب هجانات" رسید . در این سرزمین نامه ای از سوی ابن زیاد به حر رسید که در آن نامه ابن زیاد حر را در امر امام حسین (ع) سرزنش نموده بود و دستور داده بود که کار را بر آن حضرت سخت بگیرند . حر و سپاهیانش راه را بر امام حسین (ع) بستند و مانع از حرکت امام شدند . وقتی امام حسین (ع) این وضعیت را دید سخنانی ایراد کردند و در انتها فرمودند : همانا که من مرگ را جز سعادت و زندگی با ستمگران را جز ملامت و ذلـّت نمی بینم . در این هنگام یاران وی تک تک از جای برخاسته و اعلام آمادگی کردند تا در رکاب ایشان استقامت ورزند . امام حسین (ع) پس از شنیدن سخنان اصحابش از جای برخاستند ، سوار بر اسب خویش شدند و حرکت نمودند . در حین حرکت سپاهیان حر مانع از حرکت ایشان می شدند و گاه باعث انحراف مسیر می شدند . ایشان همچنان به راه خویش ادامه می دادند تا آن که روز دوّم محرّم قدم بر سرزمین کربلا نهادند . امام هنگام ورود به آن سرزمین فرمود : این جا چه نامی دارد ؟ گفتند : کربلا . امام فرمودند : بار خدایا ! من از کرب و بلا ( اندوه و گرفتاری ) به تو پناه می برم . سپس فرمودند : پیاده شوید که این جا محلّ فرود آمدن ما و جایگاه کشته شدنمان و مدفن ماست . این خبری است که جدّم به من داده است .همگی بار ها را گشودند و آن جا فرود آمدند و در سوی دیگر نیز حر با سپاهیانش منزل کردند .