تبليغاتX
نوشته های دلتنگی

"شمر بن ذی الجوشن" نزدیک خیام امام حسین (ع) آمده و فریاد زد : کجایند پسران خواهران من ؛ عبدالله و جعفر و عبّاس و عثمان ؟ امام حسین (ع) فرمود : جوابش را بگویید ، هر چند که او شخصی است فاسق ؛ زیرا او یکی از دایی های شماست . آن ها گفتند : با ما چه کار داری ؟ شمر گفت : خواهر زاده های من ! شما در امان هستید و خود را برای برادرتان حسین به کشتن مدهید و از امیر مؤمنان یزید اطاعت کنید . حضرت عبّاس فریاد زد : دستانت بریده باد ! لعنت خدا بر تو و بر امان تو ! ای دشمن خدا ! آیا تو به ما می گویی که دست از یاری سیّد و سرورمان حسین پسر فاطمه برداریم و مطیع و فرمانبر ملعونان و ملعون زادگان شویم ؟ هنگامی که شمر ملعون پاسخ حضرت عبّاس (ع) را شنید ، با خشم به سوی لشکرگاه خود بازگشت . امام وقتی شتاب لشکر ابن سعد را برای شروع جنگ دید و فهمید که رفتار و گفتار موعظه آمیز او اثری ندارد ، به برادرش حضرت عبّاس فرمود : برادر جان ! اگر می توانی امروز را از ایشان مهلت بگیر و آن ها را از جنگ منصرف نما ؛ باشد که امشب را نیز در حضور پروردگارمان به نماز بایستیم ؛ زیرا خداوند می داند که من نماز خواندن و تلاوت قرآن را دوست دارم . حضرت عبّاس از لشکر ابن سعد درخواست تأخیر جنگ را نمود ، ابن سعد سکوت کرد ، در این حال یکی دیگر از فرماندهان گفت : به خدا سوگند ! اگر قوم ترک و دیلم هم این درخواست را از ما می کردند می بایست می پذیرفتیم تا چه رسد به این ها که فرزندان پیامبرند . پس از این سخن بود که آن ها با درخواست امام موافقت نمودند .

تشنگی به شدّت بر امام حسین (ع) فشار می اورد . آن حضرت بالای رود فرات آمد و می خواست که وارد شریعه شود . برادر بزرگوار آن جناب ، حضرت عبّاس (ع) نیز همراه آن حضرت بود . سربازان ابن سعد از ورود امام به شریعه ممانعت می کردند تا این که مردی تیری به سوی امام پرتاب نمد . آن تیر به چانه ی شریف حضرت اصابت کرد . امام تیر را بیرون کشید ، پس هر دو دست خویش را زیر خون گرفت تا ـن که کف دستش پر از خون شد ، سپس آن خون را به سوی آسنان پاشیده و فرمود : بار خدایا ! از ستم هایی که این مردم به پسر دختر پیامبرت می کنند ، به تو شکایت می کنم . سپس لشکر ابن سعد بین امام حسین (ع) و حضرت عبّاس (ع) حایل شدند و حضرت عبّاس (ع) را از امام حسین (ع) جدا نمودند و او را از همه طرف احاطه کردند تا آن که به شهادت رسید . امام حسین (ع) در شهادت برادر بزرگوارش بسیار گریه کرد .

+ نوشته شده در  86/10/28ساعت 1:38  توسط محمّد  | 

یاران امام حسین (ع) یکی پس از دیگری به شهادت رسیدند و فقط اهل بیت حضرت باقی مانده بودند . در این حال علیّ بن حسین (ع) که از زیباترین و نیکو سیرت ترین مردم بود ، از خیمه خارج شد و از پدرش اجازه ی میدان طلبید . امام به او اجازه ی میدان داد ؛ بعد در حالی که با نگاهی مأیوس وار او را بدرقه می کرد ، چشمان خود را به زیر افکنده و شروع به گریستن نمود . سپس فرمود : بار خدایا ! تو شاهد باش که جوانی به جنگ این مردم رفت که از لحاظ اندام و اخلاق و گفتار شبیه ترین مردم به پیامبر تو بود و ما هرگاه مشتاق به زیارت پیامبر تو می شدیم به این جوان نگاه می کردیم . سپس امام با صدای رسا فریاد بر آورد : ای پسر سعد ! خدا رحم تو را قطع کند ، همان گونه که تو رحم مرا قطع کردی . حضرت علی اکبر (ع) به لشکر ابن سعد نزدیک شده و جنگ سختی کرد و عدّه ی زیادی را کشت ، سپس نزدیک پدر آمده و گفت : پدر جان ! از شدّت عطش چیزی نمانده که کشته شوم و سنگینی سلاح جنگ مرا به سختی انداخته ، آیا می توانی جرعه ای آب برای من تهیّه کنی ؟ امام حسین (ع) به شدّت گریه کرد و فرمود : واغوثاه ! پسرم ! به میدان جنگ باز گرد و اندکی دیگر جنگ نما ؛ زیرا چه نزدیک است که ساعتی دیگر جدّت پیامبر را ملاقات کنی و از دست او جامی از آب نوشیده و سیراب شوی ؛ به گونه ای که دیگر هرگز تشنه نگردی . حضرت علی اکبر (ع) به میدان بازگشت و جنگ چشمگیری کرد تا آن که یکی از لشکریان تیری را به سوی آن جناب پرتاب کرد که در اثر آن تیر ایشان از پای درآمده و فریاد زد : پدر جان ! سلام من بر تو باد ! اینک این جدّ من پیامبر است که به تو سلام می رساند و می گوید : حسین جان ! برای آمدن نزد ما عجله کن و بشتاب . سپس فریادی از دل برآورد و جان به جان آفرین تسلیم کرد . امام پس از شنیدن فریاد او به میدان آمد ، بر بالین علی اکبر (ع) نشست ، صورت خود را بر صورت او نهاده و فرمود : پسرم ! خدا بکشد کسانی که تو را کشتند . این ها نسبت به خدا و هتک حرمت رسول او چه گستاخ مردمی هستند . پس از تو خاک بر سر دنیا . در این حال بود که زینب (س) از خیام خارج شد در حالی که فریاد می زد : ای عزیزم ! ای دلبندم ! ای پسر برادرم ! این سخنان را پیوسته می گفت تا این که خود را بر روی کشته ی علی اکبر (ع) انداخت . امام حسین (ع) جلو آمد ، او را از روی جنازه بلند کرده و به سوی خیام زنان برد .

+ نوشته شده در  86/10/27ساعت 0:49  توسط محمّد  | 
هنگامی که امام حسین (ع) دید که تمام یاران و خاندانش به شهادت رسیده اند و بر روی زمین افتاده اند ، خود مهیّای جنگ و جانبازی در راه خدا گردید . در این حال فریاد برآورد که : آیا کسی نیست که از حرم رسول خدا (ص) دفاع کند ؟ آیا خدا پرستی در میان شما نیست که درباره ی ما از خدا بترسد ؟ آیا دادرسی نیست که به امید پاداش الهی به داد ما برسد ؟ آیا یاری کننده ای نیست که به امید آن چه که نزد خدا می باشد ما را یاری کند ؟ ندای یاری طلبی امام به گوش زنان حرم رسید . فریاد شیون و گریه از آن ها برخاست . امام حسین (ع) به در خیمه آمدند و به حضرت زینب (س) فرمودند : خواهرم ! کودک کوچک و شیرخوار مرا بده تا او را برای آخرین بار دیده و با او وداع کنم . حضرت کودک را در دستان مبارک خویش گرفته بودند . هنگامی که خم شد تا ا ورا ببوسد ، ناگهان "حرملة بن کاهل اسدی" تیری به سوی او پرتاب کرد ؛ آن تیر گلوی کودک را درید و گوش تا گوش او را بریده و کودک ذبح شد . امام حسین (ع) به زینب (س) فرمودند : فرزندم را بگیر ! سپس هر دو دست خویش را زیر گلوی او گرفته و هنگامی که کف دستانش مملو از خون می گشت ، آن خون را به سوی آسمان می پاشید و می فرمود : این مصیبت ها بر من سهل و آسان است ؛ زیرا خداوند شاهد آن است . امام باقر (ع) فرمودند : قطره ای از آن خون به زمین نیفتاد .   
+ نوشته شده در  86/10/26ساعت 0:50  توسط محمّد  | 
مردان اهل بیت یکی پس از دیگری وارد میدان کارزار می شدند ، تا آن که عدّه ای از آن ها به دست لشکر ابن سعد به شهادت رسیدند . در این هنگام جوانی از سوی خیام حسین (ع) به میدان جنگ آمد که صورتی همانند پاره ی ماه داشت . او مشغول جنگ شد که یکی از ملعونین چنان با شمشیر بر سر مبارک او زد که سرش شکافته شد . او به صورت روی زمین افتاد و فریاد بر آورد : عمو جان ! به فریادرم برس . امام حسین (ع) با شنیدن ناله ی فرزند برادر ، مانند باز شکاری خود را به میدان رسانید و چونان شیر خشمگینی به لشکر ابن سعد حمله کرد و شمشیری را حواله ی آن نانجیب کرد . او دست خود را سپر قرار داد و دستش از آرنج جدا شد . فریاد بلندی کشید که تمامی لشکر صدای او را شنیدند و کوفیان برای نجات جانش هجوم آوردند ؛ در نتیجه بدن او زیر سم اسبان پامال شده و به هلاکت رسید . هنگامی که گرد و خاک میدان فرو نشست و خوابید ، حسین (ع) دیده شد که بالای سر آن جوان ایستاده بود و او از شدّت درد پای خود را بر زمین می سایید . امام فرمود : از رحمت الهی دور شوند مردمی که تو را کشتند . روز قیامت ، جد و پدر تو از آنان بازخواست خواهند نمود . سپس فرمودند : به خدا سوگند ! چه اندازه دشوار است بر عمویت ، این که تو او را بخوانی و او تو را اجابت نکند ، یا این که اجابتت کند امّا دیگر فایده ای نداشته باشد . به خدا سوگند ! امروز ، روزی است که دشمنان عمویت بسیار و یاورانش اندک هستند . امام حسین (ع) پس از این گفتار ، کشته ی برادر را در آغوش گرفت و او را به سوی خیام آورده و در میان کشتگان نهاد .            
+ نوشته شده در  86/10/24ساعت 23:1  توسط محمّد  | 
آیت الله حاج آقا احمد مجتهدی تهرانی ، استاد اخلاق و رییس حوزه ی علمیّه ی مجتهدی عصر امروز در سنّ ۸۵ سالگی در بیمارستان بازرگانان تهران بدرود حیات گفت . ایشان چند مدّتی به علـّت عفونت ریوی در بیمارستان بستری بودند . تشییع پیکر ایشان فردا دوشنبه ساعت ۸:۳۰ صبح ، از مقابل مسجد و مدرسه ی عالی شهید مطهّری واقع در میدان بهارستان تهران انجام خواهد شد و در حوزه ی علمیّه ی خود ایشان به خاک سپرده می شوند .

 

 

دکتر سیّد جعفر شهیدی محقــّـق ، مورّخ ، رییس مؤسّسه ی دهخدا و استاد ممتاز دانشگاه تهران نیز صبح امروز و پس از تحمّل دوره ی طولانی مدّت بیماری در منزلش و درسنّ ۸۰ سالگی بدرود حیات گفت . از ایشان ۱۵ اثر از جمله ترجمه ی نهج البلاغه به یادگار مانده است . پیکر ایشان روز چهارشنبه ساعت ۹ صبح و از مقابل دانشکده ی ادبیات دانشگاه تهران تشییع می شود . 

  

+ نوشته شده در  86/10/23ساعت 20:22  توسط محمّد  | 
جراحت بدن امام به هفتاد و دو زخم رسیده بود . حضرت ایستاد تا لحظه ای استراحت نماید . ناگهان تیر سه شعبه ای در قلب مبارکش جای گرفت . ایشان تیری را که به قلبش اصابت کرده بود ، از پشت سر بیرون کشید . امام تمام رمق خویش را از دست داده بود . هیچ کس جرأت نداشت تا جلو بیاید و کار را تمام کند . سرانجام مردی پیش آمد و با همه ی قدرت شمشیر خود را بر کلاه خود حضرت کوبید . کلاه پر از خون شد . امام حسین (ع) پارچه ای خواست و با آن جراحت سرخویش را بست . سپاه ابن زیاد برای لحظه ای جنگ را متوقــّف نمودند . سپس برگشتند و گرداگرد امام قرار گرفته و ایشان را محاصره نمودند . در همین زمان بود که "عبدالله" پسر امام حسن (ع) که کودکی نا بالغ بود ، از خیمه ی زنان خارج شد و شتابان دوید تا آن که پهلوی امام حسین (ع) رسید . عمّه ی او حضرت زینب (س) خود را به او رسانید و تلاش می کرد تا او را از رفتن باز دارد . او پا فشاری کرده و گفت : به خدا سوگند ! از عمویم جدا نخواهم شد . در این حال یکی از آن افراد ملعون جلو آمده ، شمشیر خود را کشیده و می خواست آن را بر سر امام بزند که عبدالله فریاد بر آورد : وای بر تو ای حرام زاده ! آیا می خواهی عموی مرا بکشی ؟ آن نانجیب شمشیر را فرود آورد . عبدالله دست خود را سپر قرار داد . دستش قطع شد و به پوستی آویزان ماند . فریادش برخاست : عمو جان !

امام حسین (ع) او را در آغوش گرفت و فرمود : ای پسر برادرم ! بر تلخی این مصیبت که بر تو وارد شد صبر نما و از خدا طلب خیر کن ؛ زیرا خداوند تو را به پدران شایسته ات ملحق خواهد نمود . در این هنگام "حرمله" تیری به سوی عبدالله که در آغوش امام بود پرتاب کرد . تیر گوش تا گوش عبدالله را درید و او در آغوش عموی بزرگوارش ذبح شد .

+ نوشته شده در  86/10/23ساعت 19:23  توسط محمّد  | 

رسم بر این است که شب چهارم ماه محرّم به سوگواری و مرثیه سرایی برای دردانه ی 3 ساله ی اباعبدالله (ع) ، خانم رقیـّه (س) می پردازند . من هم به همین نیـّت کتاب را گشوده و برگ به برگ دنبال اسمی از ایشان گشتم . وقتی نتوانستم در کتاب لهوف حتــّی نامی از ایشان بیابم ، آن گاه گفته های گذشته ی آشنایان و برخی افراد مطـّلع را در ذهن آوردم که حضور چنین بانویی را از ریشه منکر می شوند . فلذا برای اطمینان قلبی کتاب "در کربلا چه گذشت ؟" که ترجمه ای است بر اثر گرانقدر "نفس المهموم" نوشته ی "حاج شیخ عبّاس قمی " را نیز جست و جو نمودم . ایشان در باب پنجم و در فصل "در ذکر اولاد حسین (ع) و برخی ازواج آن حضرت" به نقل از "شیخ مفید" بیان می کند : حسین 6 فرزند داشت :1) علیّ بن الحسین که کنیه اش "ابو محمّد" بود و مادرش "شهربانو" دختر "خسرو یزدگرد" بود . «امام سجّاد(ع)» 2) علیّ بن الحسین که در کربلا با پدر شهید شد و مادرش "لیلی بنت ابي مروة" بود . «علی اکبر(ع)» 3) جعفر بن حسین که نسلی نداشت و در زندگی امام فوت شد . 4) عبدالله بن حسین که در کودکی در دامن پدرش بود که تیری آمد و بر حلقومش نشست و شهید شد و مادرش "رباب بنت امرءالقیس" بود . «علی اصغر(ع)» 5) سکینه که مادرش با عبدالله یکی بود . 6) فاطمه که مادرش "امّ اسحاق بنت طلحه" بود . [ به فاطمه ی صغری معروف است و با پسر عمویش حسن بن حسن بن علی بن ابی طالب معروف به حسن مثنـّی ازدواج کرد . برخی همسر او را با قاسم بن حسن اشتباه می گیرند و معتقدند مراسم ازدواج آن ها در کربلا برگزار شد که شرح کامل آن در مطالب مربوط به محرّم سال گذشته آمده است . ] همان گونه که دیده می شود ، مرحوم حاج شیخ عبّاس نیز نامی از رقیـّه نمی برد . با این حال در باب سوّم "داستان خواب دیدن صغیره ی حسین (ع)" را از "کامل بهایی" چنین نقل می کند ولی باز هم نامی از ایشان نیامده است :

اهل بیت شهادت پدران را از کودکان نهان می داشتند تا این که یزید آن ها را به کاخ خود طلبید . دختر 4 ساله ی حسین (ع) شبی از خواب برخاست و گفت : پدرم کجاست ؟ اکنون او را در خواب دیدم که نگران بود . زنان از شنیدن این سخنان گریان شدند و شیون بلند شد . یزید از خواب بیدار شد و سبب را جویا گشت .از واقعه تحقیق کردند و به او خبر دادند . آن لعین دستور داد سر پدر را برایش ببرند . سر را در طبقی گذاشته و رویش دستمالی انداخته و آن طبق را جلوی روی او نهادند . پرده بر گرفت و پرسید : این سر کیست ؟ گفتند : سر پدرت . آن را از میان طشت برداشت و بر سینه گرفت و چه ناله ها و درد دل ها که با او نکرد . سخن می گفت تا لب بر لب او نهاد و سخت گریست تا از هوش رفت . چون او را جنبش دادند ، روحش پرواز کرده بود . اهل بیت از ماجرای او آواز به گریه برداشتند و عزا را از سر گرفتند .

+ نوشته شده در  86/10/22ساعت 23:26  توسط محمّد  | 

عمر سعد پیش رفته و تیری را به سوی لشکر امام حسین (ع) پرتاب کرد . سپس گفت : در پیش امیر شاهد باشید که من اوّلین کسی بودم که تیر به لشکر حسین (ع) پرتاب نمودم و آغازگر جنگ من بودم . پس از پرتاب اوّلین تیر ، تیر های دیگری همانند باران به سوی سپاه امام پرتاب شدند . جنگ شروع شد و دو لشکر مشغول پیکار شدند و پس از چند حمله ی پیاپی عدّه ای از یاران امام حسین (ع) به شهادت رسیدند . امام حسین (ع) فریاد برآورد : آیا فریاد رسی نیست که در راه رضای خدا به فریاد ما برسد ؟ آیا مدافعی نیست که از حریم رسول خدا (ص) دفاع کند ؟ هنگامی که فریاد یاری طلبی امام در صحرای کربلا پیچید ، حر به ابن سعد رو کرد و گفت : آیا تو واقعاً می خواهی با حسین (ع) بجنگی ؟ ابن سعد گفت : آری ؛ به خدا سوگند جنگی خواهم کرد که کم ترین چیز آن جدا شدن سر ها از پیکر و دست ها از بدن باشد . حر با شنیدن این سخن از ابن سعد فاصله گرفته و در مکان دیگری در پیش سربازانش ایستاد ؛ در حالی که بند بند بدنش می لرزید . یکی از سپاهیان با دیدن رعشه بر اندام حر به او گفت : ای حر ! به خدا سوگند کار تو مرا شگفت زده نموده است . اگر زمانی شخصی از من درباره ی شجاع ترین فرد کوفه می پرسید ، من فقط نام تو را می بردم و اسم دیگری را بر زبان نمی آوردم . پس اینک چه حالی است که تو داری ؟ حر گفت : به خدا قسم می خورم که خودم را میان دو راهی بهشت و دوزخ سرگردان می بینم و به خدا سوگند که جز بهشت را نگزینم ؛ هر چند که در این راه تکـّه تکـّه شده و جسدم را با آتش بسوزانند . حر پس از گفتن این کلام ، سوار بر اسب شده و به سوی خیام حسینی رفت ؛ در حالی که دستان خویش را به علامت تسلیم بر سر نهاده بود و می گفت : خداوندا ! به سوی تو باز می گردم . توبه ی مرا قبول نما ؛ زیرا من دل اولیای تو و فرزند دختر پیامبر تو را لرزاندم . سپس خطاب به امام حسین (ع) فرمود : فدایت شوم ! من همان کسی هستم که همراه تو می آمدم و اجازه ندادم که تو به سوی مدینه برگردی و کار را بر تو دشوار و سخت گرفتم . من نمی دانستم اینان کار را بدین جا می رسانند . من اکنون به درگاه الهی توبه می کنم . آیا به عقیده ی تو ، خداوند توبه ی مرا می پذیرد ؟ امام فرمود : آری ؛ خداوند توبه ی تو را می پذیرد . حال از اسب پیاده شو . حر گفت : اینک من سوار بر اسب باشم بهتر است از این که پیاده شوم و پایان کار من پیاده شدن می باشد . سپس ادامه داد : چون من نخستین کسی بودم که سدّ راه تو شدم ، اینک اجازه بده تا اوّلین شهید راه تو باشم . شاید بدین وسیله من نیز در زمره ی کسانی باشم که فردای قیامت با جدّت محمّد مصطفی (ص) مصافحه می نمایند . حسین (ع) به حر اجازه ی میدان رفتن داد . حر پس از آن که با شدّت با لشکر ابن سعد جنگید و دلاوران و شجاعان دشمن را به درک فرستاد ، خود به شهادت رسید . پیکر پاک او را نزد امام آوردند . امام حسین (ع) با دستان مبارک خود گرد و خاک از روی چهره ی مطهّر پاک نموده و خطاب به او فرمودند : تو آزاد مردی ؛ همان گونه که مادرت تو را آزاد نامید ؛ تو در دنیا و آخرت آزاد هستی .

+ نوشته شده در  86/10/22ساعت 23:20  توسط محمّد  | 
بزرگان کوفه پس از آن که از مرگ معاویه و خروج امام حسین (ع) از مدینه و ورود ایشان به مکــّه در جهت عدم بیعت با یزید آگاه شدند ، نامه ای برای حضرت نوشتند و آن را نزد امام فرستادند . دو روز از ارسال نامه می گذشت که آن ها عدّه ای نماینده حامل 150 نامه که هر نامه شامل امضای یک یا دو یا سه یا چهار نفر بود را نزد امام گسیل کردند . با این همه ، امام در پاسخ گویی به کوفیان تأمّل و تأنـّی می کرد تا این که در یک روز 600 نامه از کوفه آمد . پس از آن نامه های پی در پی می آمد تا این که تعداد نامه ها به 12000 رسید . ضمن آن که کوفیان پس از همه ی این نامه ها ، نامه ی دیگری را همراه با دو قاصد نزد امام فرستادند . امام حسین (ع) از جای برخاست و بین رکن و مقام - در مسجدالحرام - دو رکعت نماز خوانده و از خدا طلب خیر نمود . سپس "مسلم بن عقیل" را طلبیده و او را از واقع امر مطـّـلع ساخت . نامه ای به کوفیان نوشت و به دعوتشان پاسخ مثبت داد و اضافه کرد که پسر عمویم را نزد شما فرستادم . حضرت مسلم (ع) به همراه نامه ی امام به سمت کوفه حرکت نمود . مردم از آمدن وی خوشحال شدند و او را در خانه ی "مختار ثقفی" - کسی که بعد از شهادت امام حسین (ع) از قاتلانش انتقام گرفت - اسکان دادند . وی نامه ی امام را در اجتماع شیعیان می خواند ومردم می گریستند تا آن که 18000 نفر از شیعیان با حضرت مسلم (ع) بیعت کردند . جاسوسان یزید از وی خواستند تا "نعمان بن بشیر" والی کوفه را برکنار نماید . یزید پس از اطـّـلاع از وضع کوفه ، با نگارش نامه ای به "عبید الله بن زیاد" حاکم بصره ، وی را با حفظ سمت فرماندار کوفه نیز نمود . یزید در آن نامه جریان مسلم بن عقیل (ع) و امام حسین (ع) را نیز تذکـّر داده و دستور اکید داد که مسلم (ع) را دستگیر و به قتل برساند . پس از ورود ابن زیاد به کوفه ، وی طیّ ایراد سخنانی مردم را از مخالفت با یزید ترسانید و بر فرمانبرداری از فرامین او وعده و پاداش داد . مسلم (ع) هم از ترس این که مبادا ابن زیاد به حضور او در کوفه پی ببرد ، به خانه ی "هانی بن عروة" رفت و بعد از این شیعیان برای دیدن او به آن جا می رفتند . جاسوسان محلّ اختفای مسلم (ع) را به گوش ابن زیاد رساندند . وی نیز هانی را به قصر خویش احضار کرده و او را به سبب سکنی دادن مسلم (ع) در منزل خویش بازخواست نمود . هانی این امر را انکار می کرد تا این که فهمید غلامش یکی از جاسوسان ابن زیاد است . هانی گفت : مسلم خود به خانه ی من پناهنده شد و من نیز چاره ی دیگری جز پذیرش او نداشتم . اجازه بده تا او را از خانه ی خود بیرون کنم . ابن زیاد از هانی خواست تا مسلم را به او تسلیم کند . هانی گفت : او میهمان من است . به خدا سوگند او را نزد تو نمی آورم . به همین سبب ابن زیاد هانی را مجروح و وی را دستگیر کرد . اخبار دستگیری هانی به گوش مسلم رسید . آن حضرت همراه با کسانی که با او بیعت کرده بودند به قصد مبارزه خارج شد . ابن زیاد در کاخ ماند و سربازانش شروع به جنگ با مسلم نمودند . با تهدید ابن زیاد کم کم یاران مسلم پراکنده می شدند . کار به جایی رسید که هنگام نماز مغرب تنها 10 نفر همراهش بودند که آن ها نیز بعد از نماز رفته بودند . مسلم تنها و غریب در کوچه های کوفه قدم می زد تا این که از زنی به نام "طوعه" تقاضای آب کرد . مسلم پس از نوشیدن آب از وی خواست که او را پناه دهد و او نیز پذیرفت . پسر طوعه که از حضور مسلم در خانه خبردار شده بود ، به ابن زیاد گزارش داد . سربازان ابن زیاد به سمت خانه گسیل شدند . مسلم با شنیدن صدای سم اسبان لباس رزم پوشید و برای جنگ مهیّا گشت . وی پس از نبرد چشم گیری عدّه ای از سربازان را به هلاکت رساند . بر اثر کثرت جراحات وارده و ضعف جسمی ، سرانجام مسلم (ع) توسّط سربازان اسیر شد . مسلم را وارد کاخ ابن زیاد کردند . مشاجره ی شدیدی بین آن دو درگرفت . در نهایت ابن زیاد دستور داد تا مسلم را بالای دارالاماره بکشند . مسلم پیوسته مشغول تسبیح خداوند و استغفار و نثار درود بر پیامبر بود که سر او را از تنش جدا کردند . خبر شهادت مسلم به امام حسین (ع) نرسیده بود که ایشان از مکــّه خروج کردند ؛ زیرا درست در همان روزی که حضرت حرکت کردند ، مسلم نیز به شهادت رسید . امام حسین (ع) از منزلگاه "ثعلبیه" خارج شده بود تا به منزلگاه "زباله" رسید . در این جا بود که حضرت از شهادت پسر عمویش آگاه شد . ایشان این خبر را به همراهان خویش اعلام کردند . هنگامی که خبر شهادت حضرت مسلم (ع) به کاروانیان رسید ، فضای بیابان آکنده از صدای شیون و گریه شده و سیل اشک بود که از دیدگان جاری می گشت . در مسیر ، "فرزدق" که شاعر بود ، خدمت امام رسیده و گفت : ای پسر پیامبر ! چگونه به کوفیان اعتماد می کنی در حالی که اینان همان مردمی هستند که پسر عمویت را با یارانش کشتند ؟ امام شروع به گریستن نموده و فرمودند : خداوند مسلم را رحمت کرده و بیامرزد . او به زندگانی جاوید و بهشت رضوان رسید و تکلیفی را که بر دوش داشت ، انجام داد . حال نیز نوبت ماست که به تکلیفی که بر عهده داریم ، عمل نماییم .

+ نوشته شده در  86/10/21ساعت 16:9  توسط محمّد  | 

سحرگاه شبی که امام حسین (ع) عزم ترک مکــّه و رفتن به کوفه کرده بود ، هنگامی که خبر رفتن امام به گوش برادرش "محمّد حنفیه" رسید ، شتابان آمد و گفت : برادر جان ! آیا نگفتی درباره ی سخنان من فکر خواهی کرد ؟ ( وی شب قبل با آگاهی از تصمیم حضرت مبنی بر حرکت ، به ایشان پیشنهاد داده بود به جای رفتن به کوفه یا در مکــّه بماند و یا به یمن برود ؛ چون بی وفایی های کوفیان پیش از این و در زمان امام حسن (ع) و امام علی (ع) نمایان شده بود ) حضرت فرمودند : هنگامی که از پیشم رفتی ، رسول خدا (ص) نزد من آمدند و فرمودند : حسین جان ! از مکــّه خارج شو و به سوی عراق برو ، زیرا که خداوند می خواهد تو را کشته ببیند . محمّد حنفیه گفت : إنـّا لِلـّهِ وَ إنـّا إلـَیهِ راجــِعونَ ؛ پس اگر به نیّت کشته شدن می روی ، زنان و کودکانت را چرا می بری ؟ امام فرمودند : رسول خدا به من فرمودند : اراده ی خدا بر این تعلـّق گرفته که خاندان مرا اسیر و گرفتار ببیند . امام پس از این سخنان با محمّد حنفیه وداع کرده و حرکت کردند . امام حسین (ع) روز چهارشنبه هشتم ذی الحجّه سال 60 هجری از مکــّه خارج شدند . امام حسین (ع) همچنان به راه خویش ادامه می داد تا این که در دو منزل مانده به کوفه ، با "حرّ بن یزید ریاحی" و سپاه هزار نفری اش برخورد کرد . امام به حر فرمودند : به یاری ما آمده ای یا به جنگ ما ؟ حر گفت : یا ابا عبد الله ! برای جنگ با شما آمده ام . امام فرمودند : لا حَولَ وَ لا قـُوَّة َ إلـّا بـِاللهِ العـَلیِّ العـَظیم ِ . سپس میان حر و امام گفت و گویی شد تا این که امام حسین (ع) فرمودند : اگر اینک نظر شما مخالف آن چیزی است که در نامه هایتان نوشته بودید و قاصدانی که فرستاده بودید ، پس بگذارید من به جایی که بودم باز گردم . حر و سپاهیانش مانع بازگشت امام شدند . حر گفت : ای پسر رسول خدا ! راهی را انتخاب کن و برو که نه به سوی کوفه باشد و نه به سوی مدینه ؛ تا من نیز بتوانم در نزد "ابن زیاد" عذری و دلیلی بیاورم . حضرت راه چپ را پیش گرفت تا این که به سرزمین "عذیب هجانات" رسید . در این سرزمین نامه ای از سوی ابن زیاد به حر رسید که در آن نامه ابن زیاد حر را در امر امام حسین (ع) سرزنش نموده بود و دستور داده بود که کار را بر آن حضرت سخت بگیرند . حر و سپاهیانش راه را بر امام حسین (ع) بستند و مانع از حرکت امام شدند . وقتی امام حسین (ع) این وضعیت را دید سخنانی ایراد کردند و در انتها فرمودند : همانا که من مرگ را جز سعادت و زندگی با ستمگران را جز ملامت و ذلـّت نمی بینم . در این هنگام یاران وی تک تک از جای برخاسته و اعلام آمادگی کردند تا در رکاب ایشان استقامت ورزند . امام حسین (ع) پس از شنیدن سخنان اصحابش از جای برخاستند ، سوار بر اسب خویش شدند و حرکت نمودند . در حین حرکت سپاهیان حر مانع از حرکت ایشان می شدند و گاه باعث انحراف مسیر می شدند . ایشان همچنان به راه خویش ادامه می دادند تا آن که روز دوّم محرّم قدم بر سرزمین کربلا نهادند . امام هنگام ورود به آن سرزمین فرمود : این جا چه نامی دارد ؟ گفتند : کربلا . امام فرمودند : بار خدایا ! من از کرب و بلا ( اندوه و گرفتاری ) به تو پناه می برم . سپس فرمودند : پیاده شوید که این جا محلّ فرود آمدن ما و جایگاه کشته شدنمان و مدفن ماست . این خبری است که جدّم به من داده است .همگی بار ها را گشودند و آن جا فرود آمدند و در سوی دیگر نیز حر با سپاهیانش منزل کردند .

+ نوشته شده در  86/10/21ساعت 15:59  توسط محمّد  |