امّا افسوس که جای افکارش ، زخم های تنش را نشانمان دادند و بزرگ ترین درد او را بی آبی معرّفی کردند .
راوی می گوید : آن روز من زینب (س) دختر امیر مؤمنان (ع) را دیدم ؛ به خدا سوگند ! من زنی را دیدم که همه ی وجودش شرم و حیا بود و در عین حال به گونه ای سخنرانی می کرد که گویی خطابت را از پدر بزرگوارش امیرالمؤمنین علی (ع) یاد گرفته است .
او با دست اشاره ای به مردم نمود تا ساکت شوند . نفس ها در سینه حبس شد و زنگ شتران نیز از حرکت باز ایستاد . سپس فرمودند :
حمد و سپاس مخصوص خداوند است ، سلام و درود بر پدرم حضرت محمّد (ص) و خاندان طیّب و برگزیده ی او باد . امّا بعد ؛ ای اهل کوفه ! ای گروه دغلباز و بی وفا ! آیا برای مصیبتی که بر ما وارد شده است می گریید ؟ چشمه ی اشکتان خشک نشود و ناله هایتان تمامی نپذیرد . مثل شما مثل آن زنی است که پس از تابیدن رشته های خود ، آن ها را باز می کند . جز سخن بیهوده و گزاف و ناپاک و سینه های آکنده از کینه و خشم و ظاهری چون کنیزکان متملــّق و باطنی چون دشمنان سخن چین ، چه فضیلت دیگری دارایید ؟ شما همانند سبزه ای هستید که در میان زباله ها و منجلاب ها رشد کرده یا همانند نقره ای هستید که برای آراستن قبور مردگان استفاده می شوند . بدانید و آگاه باشید که بد توشه ای را برای آخرت خویش از پیش فرستادید ؛ زیرا که شما دچار خشم و غضب الهی شده و در عذاب او جاویدان خواهید ماند . آیا گریه می کنید و شیون و زاری بر پا کرده اید ؟ آری ؛ به خدا سوگند ! باید که بسیار گریه کنید و کم تر شاد شوید ؛ زیرا دامن شما آلوده به ننگی شده که هرگز نمی توانید آن را بشویید . چگونه می توانید خون پسر خاتم انبیا و معدن رسالت را از دامان خود پاک کنید ؟ خون سیّد و آقای جوانان اهل بهشت را ؟ و پناهگاه نیکانتان را ؟ و ملجأ حوادث ناگوارتان را ؟ و مناره ی حجّتتان را ؟ و پیشوا و رهبر قوانین را ؟ بدانید و آگاه باشید که بد جنایتی مرتکب شدید ، از رحمت الهی به دور باشید که تلاش ها را بیهوده ساختید و دستانتان بریده باد ؛ در معامله ای که کردید زیانکار شدید و به غضب الهی دچار شدید و ذلــّت و بیچارگی را برای خود رقم زدید . وای بر شما ای کوفیان ! آیا می دانید که جگر رسول خدا را پاره پاره کردید و پرده نشینان حرمش را آشکار نمودید ؟ آیا می دانید که چه خونی از او ریختید و چه اندازه حرمت او را شکستید ؟ هر آینه جنایتی که شما مرتکب شدید ، بسیار بزرگ و سخت ، کریه ، ناروا ، خشن و شرم آور است به لبریزی زمین و گنجایش آسمان . آیا متعجّب شده اید که از آسمان باران خون بارید ؟ همانا عذاب آخرت ننگین تر است و در آن حال کسی به فریاد شما نمی رسد . از این فرصت و مهلتی که خداوند به شما داده ، استفاده نکنید ؛ زیرا که سبقت گرفتن شما ، خدا را در عذاب دادنتان به شتاب نمی اندازد و خداوند انتقام خود را خواهد گرفت و به درستی که پروردگارتان در کمین گاه است .
راوی چنین نقل می کند :
به خدا سوگند ! هیچ گاه فراموش نمی کنم و از خاطرم نمی رود که زینب (س) دختر امام علی (ع) با صدایی حزین و دلی اندوهناک و پر از درد و غم بر امام حسین (ع) ناله می کرد و فریاد می زد :
ای محمّد که ملائک بر تو درود و سلام می فرستند ! این حسین است که در خون خود آغشته و اعضای پیکرش از هم جدا شده اند و این دختران تو می باشند که آن ها را به اسارت می برند .
من به خدا و به محمّد برگزیده ی او و به علیّ مرتضی و به فاطمه ی زهرا و به حمزه سیّد الشــّهدا شکایت می کنم .
یا محمّد ! این حسین است که بر روی خاک کربلا افتاده و باد صبا بر روی پیکر بی جانش خاک می پاشد .
کشته شده ی زنازادگان است .
آه ! چه غم و مصیبتی است بر تو ای اباعبدالله ! امروز همانند روزی است که جدّم رسول خدا از دنیا رفت .
ای یاران محمّد ! اینان فرزندان پیامبرند که به حال اسیری آن ها را می برند .
و در روایتی دیگر آمده است :
ای محمّد ! دخترانت اسیر و خاندانت کشته شده اند . باد صبا بر اجسادشان خاک می پاشد .
و این حسین است که سرش را از قفا بریده اند و ردا و عمامه اش را غارت نموده اند .
پدرم فدای آن کسی باد که خیمه اش را غارت نمودند .
پدرم فدای آن کسی باد که طناب های خیمه ی او را پاره کردند .
پدرم فدای آن کسی باد که نه به سفر بی بازگشتی رفته بود و نه درد بی علاجی داشت .
پدرم فدای آن کسی باد که خودم فدای او هستم .
پدرم فدای آن کسی باد که با دل پر غم از دنیا رفت .
پدرم فدای آن کسی باد که با لب تشنه جان سپرد .
پدرم فدای آن کسی باد که ریش او با خونش رنگ شد .
پدرم فدای آن کسی باد که جدّش محمّد برگزیده ی خدا بود .
پدرم فدای آن کسی باد که جدّش فرستاده ی پروردگار آسمان بود .
پدرم فدای آن کسی باد که نوه ی پیامبر بود .
پدرم فدای فرزند محمّد مصطفی
پدرم فدای فرزند خدیجه ی کبری
پدرم فدای فرزند علی ّ مرتضی
پدرم فدای فرزند فاطمه ی زهرا ، سیّد زنان عالم
پدرم فدای فرزند کسی که خورشید برایش بازگشت تا نماز بخواند .
راوی گفت : به خدا سوگند ! دوست و دشمن را به گریه درآورد .
ما چرا همیشه کارامون بر عکسه ؟ مگر نه این که بعد از فوت هر کسی براش لباس میکش می پوشن ؟ پس چرا ما برای امام حسین (ع) تا قبل از شهادتش لباسای مشکی رو می پوشیم و درست از عصر عاشورا به بعد لباسامونو عوض می کنیم ؟ مگه خاندان امام حسین (ع) تازه از امشب مصیبت هاشون شروع نمیشه ؟ پس چرا اصلا از مصایب اونا چیزی گفته نمیشه ؟ مگه حضرت سجّاد (ع) امام معصوم نیست ؟ از نظر من اوج گریه و شیون و عزاداری رو باید از حالا به بعد داشت . تا قبل از روز عاشورا اتــّفاقی نیفتاده بوده که ما عزاداری می کردیم .
ممکنه خیلیا از روز یازدهم محرّم به بعد روال عادّی زندگی رو از سر بگیرن ولی من که فعلا به کار خودم در رابطه با محرّم ادامه میدم .
در حوادث روز عاشورا و قبل از آن ، همان گونه که در اکثر مقاتل آمده است ، امام حسین (ع) در بعضی از موارد عمر بن سعد (لعنة الله) و یا افرادی دیگر را با لفظ « دعی ابن دعی » به معنای « زنازاده فرزند زنازاده » مخاطب قرار می دهند . با توجّه به معصوم بودن ائمّه ، هیچ شکـّی در راست بودن این خطاب نیست و نمی توان توجیه کرد که تهمت بوده و یا این که امام از سر خشم این سخن را بر زبان جاری کرده اند .
به نظر نگارنده هرگاه امام معصوم لفظی را بر زبان می آورد ، خود حجّتی است مبنی بر این که در استفاده ی آن از نظر شرعی هیچ ایرادی وارد نیست . شام غریبان که برای شرکت در مراسم عزاداری به یکی از حسینیه های معروف تهران رفته بودم ، سخنران محترم پس از خواندن جملاتی از مقتل ، هنگام ترجمه ی عبارت فوق الذکر از « انسان پست فرزند انسان پست » استفاده کرد . در همان لحظه پیش خودم فکر می کردم ، نعوذ بالله ، مگر ما از امام حسین (ع) معصوم تریم ؟ چرا امام این لفظ را بر زبان می آورد ولی ما از بازگو کردن آن ابا داریم ؟
بر حسب اتــّفاق یک شنبه شب که در یکی از شبکه های تلویزیونی سخنرانی "سیّد حسن نصرالله" در جمع عزاداران لبنانی پخش می شد ، ایشان هم در بخشی از سخنان خود به این قسمت از سخنان امام حسین (ع) استناد می کردند و این بار نیز مترجم محترم از عبارت « انسان فاسق فرزند انسان فاسق » بهره بردند .
به راستی مگر ترجمه ی درست و صحیح سخنان امام معصوم چه بازتاب منفی خواهد داشت ؟ آیا کسی در زنازاده بودن ابن سعد و عمده ی یارانش شک دارد ؟ اگر این گونه نبود ، آن ها نیز همانند حرّ بن یزید ریاحی با شنیدن ندای امام به یاری او می شتافتند .
کنیزی از خیام امام حسین (ع) خارج شد و بیرون دوید . مردی خطاب به او گفت : ای کنیز راه خدا ! آقایت کشته شد . کنیز گفت : با شنیدن این خبر شتابان و شیون کنان نزد خانم خود رفتم . آن ها با دیدن حال من برخاستند و شروع به شیون و زاری نمودند . لشکر ابن سعد برای غارت کردن اهل بیت پیامبر (ص) و نور دیدگان حضرت زهرا (س) از یکدیگر سبقت می گرفتند . آن ها حتــّی به چادری که خانمی به کمرش بسته بود ، رحم نکردند ؛ آن را گرفته و بردند . دختران خاندان پیامبر از خیمه ها خارج شدند و همگی زار می زدند و می گریستند . آن ها هر یک بر بالین شهیدی رفته و شروع به نوحه سرایی نمودند . لشکر ابن سعد زنان را از خیمه ها خارج نموده و خیمه ها را به آتش کشیدند و بانوان اهل بیت را در حالی که سر آن ها برهنه و لباس هایشان به تاراج رفته بود ، با پای برهنه و نالان و گریان بیرون آاورده و آن ها را با ذلــّت و خواری اسیر کردند . بانوان اهل بیت خطاب به لشکر ابن سعد گفتند : شما را به خدا سوگند می دهیم ، ما را از کنار قتلگاه حسین (ع) ببرید . لشکریان قبول کرده و آنان را از کنار کشته ی امام عبور دادند . هنگامی که چشم بانوان بر اجساد مطهّر شهیدان افتاد ، فریاد و شیون کشیدند ، سیلی بر صورت زده و صورت ها را خراشیدند .
هــــر کــــس مــــرا طــــلــــب کــــنــد ، مرا می یابد
هــــــر کــــــس مــــــرا یـــــــافـــــــت ، مرا می شناسد
هــــر کــــس مـــــرا شـــــنـــــاخـــــت ، مرا دوست می دارد
هــــرکــــس مــــرا دوســــت داشــــت ، عاشق من می شود
هــــر کــــس عــــاشــــق مــــن شــــد ، من عاشق او می شوم
هـر کـس کــه مــن عــاشــقـــش شــوم ، او را می کشم
هـــر کـــس کــه مــن او را بــکــشــم ، بر من دیه اش واجب می شود
و هر کس دیه اش بر من واجب شود ؛
پس خودم خون بهای او می شوم . «حدیث قدسی»
امام حسین (ع) به لشکر ابن سعد پیشنهاد جنگ تن به تن داد . هر کس برای مبارزه به میدان می آمد ، کشته می شد تا آن که عدّه ی زیادی از لشکر ابن سعد کشته شدند . امام در حالی که می جنگید این رجز را می خواند : مرگ بهتر از زندگی مذلــّـت بار است و ننگ بهتر از وارد شدن در آتش دوزخ است .
یکی از راویان این گونه می گوید : به خدا سوگند ! هرگز کسی را قوی دل تر و شجاع تر از حسین (ع) ندیدم ، در حالی که همه ی یاران و فرزندان او و خاندانش شهید شده بودند و دشمن گرداگرد او را احاطه کرده بودند . لشکریان ابن سعد بر او هجوم می بردند ؛ امّا به محض این که او شمشیر می کشید و بر آن ها حمله می کرد ، چونان گوسفندانی که از حمله ی گرگ فرار می کنند ، از مقابل شمشیر آن حضرت فرار می کردند . هنگامی که حسین (ع) بر آن لشکر 30000 نفری حمله می برد ، آن ها همانند ملخ هایی که پخش می شوند ، فرار می کردند . سپس امام به جایگاه و مرکز حمله ی خود باز می گشت و می فرمود : لا حَولَ وَ لا قــُوَّة َ إلــّا بــِااللهِ العَلیِّ العَظیم ِ .
امام حسین (ع) پیوسته می جنگید تا آن که در کشاکش جنگ لشکر میان امام و خیمه ها فاصله انداخت . غیرت امام به جوش آمده و فریاد برآورد : وای بر شما ای پیروان و شیعیان خاندان ابوسفیان ! اگر دین ندارید و از روز قیامت نیز نمی ترسید ، حدّاقل در این دنیا آزاد مرد باشید و اگر آن گونه که گمان دارید عرب هستید ، پس به اصل و نژاد خویش بازگردید . شمر گفت : چه می گویی ای پسر فاطمه ؟ امام فرمودند : می گویم که من با شما مشغول نبردم و شما با من ؛ زنان در این باره گناهی ندارند ؛ پس تا هنگامی که من زنده ام مگذارید که این سرکشان و جاهلان و ستمگران متعرّض حرم من بشوند . شمر گفت : ای پسر فاطمه ! حرفت را پذیرفتم . سپس همگی آماده ی جنگ با آن حضرت شدند . امام حسین (ع) پیاپی بر آن ها حمله می برد و آن ها نیز بر او حمله می کردند و ایشان مرتــّب دنبال آب می گشت و نمی یافت .
جراحت بدن امام به 72 زخم رسیده بود . حضرت ایستاد تا لحظه ای استراحت نماید ؛ زیرا همه ی رمق خویش را از دست داده بود . در این حال بود که سنگی به پیشانی حضرت اصابت کرد و خون جاری شد . امام دامن خویش را بالا آورد که خون پیشانی را پاک نماید که ناگهان تیر سه شعبه ی زهر آلودی در قلب مبارکش جای گرفت . امام فرموند : به نام خدا و به یاری خدا و بر آیین رسول خدا . سپس روی به آسمان کرد و فرمود : بار الها ! تو خود آگاهی که این قوم قصد کشتن مردی را دارند که در همه ی روی زمین دختر پیامبری جز او وجود ندارد . سپس تیری را که در قلبش فرو رفته بود ، از پشت سر بیرون آورد و خون همانند آبی که از ناودان جاری شود ، فوران کرد . امام تمامی رمق و توان خویش را از دست داده بود . در جای خویش ماند . هر یک از سربازان ابن سعد که برای کشتن حسین (ع) جلو می آمد ، پشیمان می شد و باز می گشت ؛ زیرا هیچ کدام از آن ها نمی خواست که خدا را در حالی که دامنش به خون حسین (ع) آلوده است ، ملاقات کند . سر انجام مردی پیش آمد و شروع به دشنام گفتن و ناسزا گویی کرد ، سپس به همه ی قدرت شمشیر را بر کلاه خود حضرت زد که کلاه شکافته شد و شمشیر بر سر مبارک اصابت کرد و کلاه پر از خون شد . امام پارچه ای خواست و با ان جراحت سر خویش را بست . پس از این حوادث ، شمر به سمت خیام حمله کرده و خیمه ها را با نیزه پاره نمود و گفت : آتشی مهیّا کنید تا خیمه و کسانی که در آن هستند را با آتش بسوزانم . امام حسین (ع) فرمود : ای پسر ذی الجوشن ! آیا تو آتش می طلبی تا خاندان مرا بسوزانی ؟ خدا تو را با آتش بسوزاند . یکی از لشکریان جلو آمده و شمر را سرزنش و توبیخ نمود . شمر خجالت کشیده و عقب نشینی کرد . امام حسین (ع) همه توانش را در اثر کثرت جراحات از دست داده بود و به حدّی تیر بر پیکر مبارک اصابت کرده بود که همانند خارپشتی شده بود . در این حال فردی با نیزه چنان بر پهلوی امام زد که امام از روی اسب بر زمین افتاده و گونه ی راست خویش را بر خاک نهاده و پیوسته می گفتند : به نام خدا و به یاری خدا و بر آیین رسول خدا . سپس برخاست . شمر خطاب به لشکر خویش فریاد بر آورد : چرا منتظر ایستاده اید و کار حسین (ع) را تمام نمی کنید ؟ هنگامی که شمر فرمان حمله و کشتن امام را صادر کرد ، تمامی لشکر بر امام هجوم برده و حمله کردند . ابتدا یکی از افراد با شمشیر بر کتف چپ امام زد ، امام نیز با شمشیر خود وی را از پا درآورد . شخص دیگری نیز جلو آمد و با شمشیر بر دوش مبارک امام زد . شدّت ضربه به حدّی بود که امام با صورت بر زمین افتاد . در همین اثنا یکی دیگر از ملعونین نیزه ی خویش را در گودی گلوی امام فرو برد . سپس نیزه را خارج ساخت و آن را در استخوان های سینه ی ایشان فرو کرد . سپس گلو را هدف قرار داده و تیری رها کرد . تیر بر گلوی مبارک حسین (ع) خورد . حضرت بر روی خاک خونگرم کربلا افتاد . سپس امام برخاست و بر روی زمین نشست و تیر را از گلوی خویش بیرون آورد . امام هر دو دست خویش را زیر خون ها گرفت و هنگامی که کف دستانش لبریز از خون شد ، آن خون را بر سر و صورت و محاسن خود مالید و در این حال می فرمود : به ملاقات خداوند نایل خواهم شد ، در حالی که به خون خود آغشته ام و حقــّم را غصب کرده و مرا ازآن محروم نموده اند . عمر بن سعد به مردی که در سمت راستش ایستاده بود ، روی کرده و گفت : وای بر تو ! از اسب پیاده شو و حسین را خلاص نما . "خولی بن یزید اصبحی" پیش دستی نموده و می خواست قبل از هر کاری سر حضرت را ببرد ؛ ولی بدنش لرزید و نتوانست . سپس "سنان بن انس نخعی" از اسب به زیر آمد . شمشیر خویش را بر گلوی حسین (ع) نهاده و گفت : به خدا سوگند ! سرت را از بدن جدا خواهم نمود ، در حالی که معترفم که تو پسر رسول خدا هستی و پدر و مادر تو بهترین مردم اند . پس از گفتن این کلام ، سر مقدّس و معظــّم آن امام بزرگوار را از تن جدا کرد . کمی بعد ابن سعد در میان لشکر خود فریاد زد : چه کسی حاضر است بر بدن حسین (ع) اسب بتازاند و پشت و سینه ی او را لگدکوب کند ؟ 10 نفر از سربازان حاضر به این جنایت شدند . اینان سوار بر اسب شده و بر پیکر امام تاختند و آن جسد مطهّر را لگدکوب و پایمال نمودند ، به گونه ای که استخوان های سینه و کمر آن حضرت خرد گردید .
امام صادق (ع) فرمودند : هنگامی که امام حسین (ع) به شهادت رسید ، صدای ضجّه ی ملائک در عرش الهی پیچید . آن ها می گفتند : پروردگارا ! این حسین ، برگزیده ی تو و پسر دختر پیامبر توست که این قوم او را کشتند . در این حال خداوند سایه ی قائم (عج) را به آن ها نشان داده و فرمود : به وسیله ی این شخص من انتقام خواهم گرفت .