تبليغاتX
دغدغه های یک دانشجوی اخراجی

إذا ماتَ العالِمُ ثــُـلـِـمَ في الإسلام ِ ثــُـلمة ً لا یَـسُـدُّها شیءاً

عصر روز یک شنبه ، خـــبــری ایــران اســلامـــی را در ســـوگ و مـــاتـــم فــــرو بــــرد . حضرت آیت الله العظمی محمّد تـقی بهجت فومنی ، بزرگ مرجع تـقـلید شیعه ، عصر روز یک شنبه بر اثر عارضه ی قلبی در سنّ ۹۶ سالگی دار فانی را وداع گفت و به ملکوت اعلی پیوست . در پی ارتحال این عالم ربّانی که سراسر عمر پربرکت خویش را صرف تحصیل ، تألیف ، تهذیب نفس و تربیت شاگردان بسیاری نموده بود ، از سوی رهبر معظــّم انقلاب اعلام عزای عمومی گردید .

     

پیکر پاک آن فقیه پارسا ، صبح امروز و با حضور خیل عظیم مردم و عاشقان مرجعیت ، در شهر مقدّس قم تشییع و در جوار مرقد کریمه ی اهل بیت حضرت فاطمه معصومه (س) به خاک سپرده شد .

+ نوشته شده در  88/02/29ساعت 21:8  توسط محمّد  | 

خــواب مـی دیــدم شـب مـرگ مـن اســت       فــصــل پــایـــیـــز گـل و برگ من اسـت

غـــســـل دادنـــد و کــفــن پــوشـــانـــدنـــد       در مـــیـــان قـــبــر خــود خــوابــانـــدنـــد

زیـــــر تــــلّ خــــاک نــــاپــــیــــدا شـــدم       هــمـرهـان رفــتــنــد و مــن تــنـهــا شــدم

از نـــهــــیـــب قــبــر اعــضــایــم گـرفــت       لـــرزه از وحـــشـــت ســراپـــایــم گـرفـت

بــعـــد چـــنــدی بــاز شـــد چــــشـــم تــرم       دو مــــلــــک بــــودنــــد بـــــالای ســـــرم

آن یـــکــی مـی گــفـت : از دیــنــت بـگــو       ایــن یـکی مـی گـــفـت : اعــمـال تو کو ؟

آن یــکـی مـی گــفت : ها ! وا مانده ای ؟       ایـن یـکـی مـی گـفــت : تــنـها مــانــده ای

بـــا خـــودم گـــفــتــم عـــذابــم مــی کـنـنـد       از شــــرار قـــــبـــــر آبـــــم مــی کــنــنــد

وای بـــر مـــن ، قـــلــب مـن را می درند       عـــنـــقـــریـــبـــم ســوی آتـــش مـی بـرنـد

تـرس و وحــشــت فـوق حـالت بود و بس       پــای تــا فـــرقـــم خـــجـــالــت بـود و بس

زیـــر لـــب گـــفـــتـــم بـــه آوای حــزیـــن       پــس کــجــایــی یــا امـــیــرالـمـؤمــنـیـن ؟

نــاگــهــان نــوری بــه قـبـرم چــیــره شــد       دیــده هــای خـــیـــره ی مــن خـــیـره شــد

در کـــنــــار قــــبـــر مــــن در بـــاز شـــد       قــبــر مـــن گـــلـخــانــه ای مــمـتـاز شــد

آمـــد آن آقـــا کـــه یـــک ســـر نـــور بـود       قـــبـــر مـــن از نـــور ، کـــوه طـــور بـود

از کــــلامـــــش درد من درمـــان گــرفــت       از نـــگــاهــش مـرده ی مـن جـان گـرفــت

در کـــنـــارم ایــــســـتــاد و خـــنـــده کـرد       خــنــده ای کـرد و مـرا شـــرمـــنــده کــرد

گـــفـــت : بــا اذن حــق امــدادش کــنــیــد       بـــــا تـــــولــّـای مــــن آزادش کــــنـــیــــد

گــرچـــه دور از انـــتـــظــارم بــوده اسـت       لــیــک عـمـری ریـزه خــوارم بـوده اسـت

ســال هــا در هــیــئــت مــن نــوحــه کـرد       بـــارهـــا بــر غــربــت مــن گــریــه کـرد

در عـــزای هــــمـــــســــرم فـــــریــــاد زد       لــطــمــه هــا بــر خــود از آن بـــیــداد زد

ایـــنــک ایــن بــنــد کــفــن را وا کـــنــیــد       تـــا پـــلاک عــــشـــق را پـــیـــدا کـــنــیــد

یـــک کــبــودی هــســت روی ســیـنـه اش       حـــاکـــی از درد و غـــم دیــــریــــنــه اش

از اوان کـــودکـــی در شــــور و شـــیــــن       ســـیـــنـــه و فـــریـاد مـی زد : یا حـسـیـن

گریه ها می کرد و می گـفت : یا حـسـیـن       نـالـه هـا می کـرد و می گـفـت : یا حـسـیـن

+ نوشته شده در  88/02/15ساعت 0:2  توسط محمّد  | 

اسـتـقـلال قـهـرمـان

آبـی یـعـنی غـرق در خـوشحـالی ام

عـشـق می ورزم که اسـتـقـلا لی ام

آسـمـان گـــفــتـا ز قـرمـز خــالـی ام

گــر ســرم را از تـنـم ســازی جــدا

بــاز مــی گــویــم که اسـتـقـلالی ام

+ نوشته شده در  88/02/06ساعت 19:50  توسط محمّد  | 

جـلالی دوسـتـت داریـم .

 

 

+ نوشته شده در  88/02/06ساعت 19:25  توسط محمّد  | 

مربـّی شدن چه آسان ، آدم شدن محال است .

نمی دانم چه بگویم ، چه بنویسم ؟ به قول مجری محترم برنامه ی نود ، این روزها بلوایی در فوتبال ما به وجود آمده که قداست آن را زیر سؤال برده که همه ی آن ناشی از بیانیه ی احمقی به نام مایلی کهن است . بله ؛ محمّد مایلی کهن . این مزدور به مردم و میهن  ، که به یک باره تمام قداست و زیبایی فوتبال ما را شکسته و تـنها نیمه ی خالی لیوان را دیده و همواره فریاد سر می‌دهـد : ای مردک ( مایلی کهن ) ! چگونه به خودت اجازه دادی با الفاظی مانند گـنده باقالی ، کوتوله و ... تـقدّس شعاری حماسی مانند " توپ ، تانک ، فشفشه و ... " را از بـیـن ببری ؟ شعار پـرمحتوا و زیبایی که در عین سادگی در مقاطع مختلف کاربرد اساسی داشته ؛ نه تـنها در روابط با مایلی کهن بلکه دیگران نیز از آن بی ‌بهره نمی مانند . ( داور ، بازیکن ، مربّی و ...)

ای خـائــن ( مایـلی کـهـن ) ! آدم بی مـنـطـق و نـادان ! چـرا و بـا کـدام مـنـطـقـی تـوی احـمـق به هـنگام مـسـابـقـه ی تـیـم سـایـپـا بـا اسـتـقـلال تـهـران ، هـنـگـامـی کـه شـعـار مـی ‌دادند : " توپ ، ‌تانک ، فشفشه ، مایلی کهن و... " توی نادان در صندلیت نـشـستی و دم برنیاوردی ؟ ای مردک چرا با دیگران هم آواز نشدی و آن شعار را تو نیز سر ندادی ؟ تازه گناه بزرگتر این که چرا گوش پسرت ( از معدود دفعاتی بود که در ورزشگاه حاضر می‌ شد ) را نکشیدی و به او نـگـفـتـی کـه پسرم تو هم این شعار زیبا و بی ‌مانند را هم صدا با تماشاچیان فهیم زمزمه کن . " توپ ، تانک ، فشفشه و ... "

پسرم آنها به دلیل حضور مبارک تو در کنار من سنگ تمام گذاشتـنـد و دارند پدرت را بیش از همیشه مورد لطف و تشویق خود قرار می ‌دهند . پسرم هـیچ می ‌دانی که پدرت در تمامی دوران قهرمانی‌اش این گونه مورد لطف و حمایت قرار نگرفته بود ؟ به راستی ای مزدور ، خائن ، گلادیاتور ! با کدام منطق و جسارتی به خود اجازه دادی که بازیکنانت بدون غل و زنجیر در مسابقات حاضر شوند ؟

ای مردک عقب مانده ! در هزاره ی سوّم با کدام جسارتی این همه اتــّحاد و همدلی بین تماشاگران را نادیده گرفته و درصدد آن هستی تا در بین آنها فاصله انداخته و اختلاف به وجود آوری ؟ چگونه است که چشمانت را بستی و بهترین تماشاگران دنیا را نمی‌ بینی ؟

 ای بدبخت فلک زده ، ای مردک عقب افتاده ! بیشتر این عقب‌افتادگی‌ات به خاطر این است که نمی‌خواهیم تماشاگرنماهای واقعی را از کانال تلویزیونی همسایه ببینیم ؛ هر چند چند بار دعوت شدی و دیدی که تماشاگرنماها چگونه بازیکنانشان را وقتی گل می‌زنند ، می‌روند و در بغل آنها قرار می‌گیرند ؟ اگر تماشاگرنماها نبودند که می‌بایستی تکـّـه بزرگ بازیکن گوش او می ‌شد . بـیـچـاره ی در به در از آن جا مـانـده و از ایـن جـا رانـده ! اگـر او تـمـاشـاگـرنـمـا نبود که فـاصـلـه ی سـکـّـوهـای تـمـاشـاگـران با زمین مسابقه از بین نمی‌رفت و می بایستی بین آن ها خندقی کنده می‌ شد .

بله ؛ آن ها تماشاگرنما هستـند که پس از اتمام بازی برای هـر دو تیم دست می ‌زنند . اصلاً آن ها نه تـنها تماشاگرنما هستـند بلکه شرف و غیرت و مردانگی ندارند . مگر می‌ شود تیم مورد علاقه‌شان بازی را واگذار کـند و او برای تیم خود و رقیبش دست بزند ؟ مگر می‌شود تیم مورد علاقه‌اش در پایان مسابقه بازی را واگذار کند و رگ گردنش بیرون نزند ؟ مگر نمی ‌دیدی که این مـسـابـقـه ، آخـریـن مـسـابـقـه ی تـیـم مـورد عـلاقـه ی او و تو می‌باشد ؟ پس باید بر اساس اصـول حـرفـه‌ای گـری از هـر طـریـق مـمـکن و با هـر تـرفـنـد در ایـن مـسـابـقـه پیروز از زمین خارج شود .

این ها را که دیدم و شنیدم به خود آمده و گفتم پس ای آدم کوتوله ! این اراجیف چه بود که در بیانیه ی اوّل نوشتی و این همه غوغا و بلوا در فـوتـبـال نـجـیـب و پـاک مـا به وجود آوردی ؟ از خودت خجالت بکش و به خاطر این همه پاکی ، دوستی ، صمیمیت ، اتــّحاد، مردانگی ، تماشاگر خوب ، بازیکن خوب ، داور خوب ، مربّی خوب ، مدیر خوب ، ورزشگاه خوب ، فدراسیون خوب ، روزنامه ی خوب ، خبرنگار خوب ، تلویزیون خوب ، رادیوی خوب و خیلی خوب‌های دیگر و به خاطر این که قـداست این همه خوبی‌ها‌ را شکستی از همه معذرت بخواه و طلب عفو کن و با صدای بلند بگو من لایق و شایسته ی مربـّیگری تیم ملـّی کشورم نیستم و از اوّل هم ما اشتباه بودیم .

عجیب است که روده‌ درازی می‌کنم ؛ امـّـا این پسر، علی رضا ( نوه‌ام ) این شعر را مـی‌خـوانـد : " یـه تـوپ دارم قلقلیه ، سرخ و سفید و آبیه ، می ‌زنم زمین هوا می‌ ره ، نمی ‌دونی تا کجا می ‌ره . من این توپو نداشتم ، ‌مشقامو خوب نوشتم ، بابام بهم عیدی داد ، یه توپ قلقلی داد "

بابا ، علی رضای بهتر از جانم ! تو هم وقت گیر آوردی ؟ امـّا به خودم می‌آیم و می ‌گویم : این پسر 3 ساله از من کوتوله ی 55 ساله عـقـلش بیش تر است . صدایش می‌کنم و می‌گویم : عزیزم ! عـجـب تـوپـی ، عـجـب صـفـایـی ، عـجـب مـعـرفـتی ، عجب مروّتی ، عجب مردانگی، عجب دوستی . بابا ، علی رضای بهتر از جانم ! میشه به من هم یکی از اون توپ ها را بدی ، با همان پاکی و صداقت و صمیمیت و معصومیت تو ؟

محمّد مایلی کهن از همه جا رانده و مانده ، امـّا " یارب نظر تو برنگردد " .

+ نوشته شده در  88/02/02ساعت 3:12  توسط محمّد  | 

- اوووووه ! کجایی بابا ؟ می خواستی یهویی نیای با این اومدنت ! اصـلاً هیچ معلوم هست کـجـایـی ؟ نه خبری ، نه شعری ، نه عکسی ، نه تحلیلی ، نه انـتـقـادی ؛ هـیچی به هـیچی . پـیش خودم گـفـتـم شاید تو هم مثـل بقیه دیگه دست از وبلاگ نویسی برداشتی و تعـطـیـلش کردی و قصد نداری دوباره دست به key board بشی و بنویسی ....

- اوّل سـلام ! نـه ، بـبـخـشـیـد ؛ قبلش باید می گفتم « به نام خدا » . به قول اون مجری رادیو : « به نام دادار دادگستر و با درود بر رسول مهرگستر » . حالا سلام ! حال شما ؟ احوال شما ؟ ما رو نـمـی بینی ( منظورم اینه که مطالبم رو نمیخونی ) خوش میگذره ؟ نه گذاشتی و نه برداشتی ، بدون مقدّمه شروع کردی به انـتـقـاد و سؤال و جواب ؟ البته پر بیراه هم نمیگی ! دقیقاً 7 ماه و 20 روزی میشد که خبری ازم نبود ! ( یاد حاج حبیب کاشانی مدیر عامل اسبق پیروزی به خیر که هر موقع به برنامه ی نود دعوت میشد ، دقیقِ دقیق با ماه و روز و ساعت می گفت که چه مـّدتـیه به سمت مدیریت عامل منصوب شده ) . فقط یه بار عکس خودم و قالب وبلاگ رو عوض کردم . به غیر از اون هـیچی ننوشته بودم ! خب مگه چیه ؟ چرا میخندی ؟ خـنـده داره ؟ هــمـون چـرنـدیـات مـنـظـورمـه . بالآخره نوشتن حساب میشه دیگه ؛ نمیشه ؟ نـوشـتـن فـرآیـنـدی اسـت کـه در آن نـویـسـنـده بـا اسـتــفـاده از وسـیـله ای بـه نام قلم ( حالا شاید هم key borad ) ذهـنـیّـات خودش را از حالت محفوظ به مکتوب تبدیل می کند . به هیچ وجه هم مهم نیست که موضوع چیه یا مثـل این خزعبلات من ارزش خواندن رو داره یا نه ؟ مسئله ی دارای اهمیّت فقط و فقط خود نوشتن است که باعث میشه نویسنده احساس راحتی بکنه . نمیدونم تا حالا شده که تصمیم بگیرید خودتون را با نوشتن تخلیه کنید ؟ دقیقاً همون کاری که خیلیا با گریه انجام میدن . بگذریم . حرفای گنده و کتابی و بالای دیـپـلـم بـسه . اصلاً به من هم نمیاد . به قول اون دوست دوران دبیرستان که نام خانوادگی ش واج آرایی با "ش" داره ، گاهی وقتا اون قدر قلنبه حرف میزنم که آدم « آتیش » میگیره .

این چند مدّتی که وبلاگ رو رها کرده بودم ، خیلی اتــّـفاق افتاد . کـلــّی مناسبت اومد و رفت . تا دلـت بـخـواد کـارهـای خوب کردم ، یا حتــّی یه عالمه کارهای بد ! امّا خب ننوشتم . یعنی دست ودلم به نوشتن نمی رفت . خودمونیش میشه این که نوشتـنم نمیومد . چندین و چند بار قصد کردم که یه مطلب جدید کار کنم ، ولی بلافاصله بی خیال شدم . حرف برای گفتن زیاده که اگه بخوام هـمه رو بگـم مـثـنوی هـفتاد من کاغذ میشه . اون وقت نه من حال نوشتن دارم و نه کسی حوصله ی خوندن . گرچه بعید میدونم همین رو هم کسی بخونه . ولی خب حالا که میخوام بنویسم باید از یه جایی شروع کنم . ایده ی شروع مجدّد به نوشتن همین جوری به ذهنم خطور کرد . خیلی فکر کردم که چی بنویسم ؟ ابتدای داستان رو با چی شروع کنم ؟ تا این شد که رفتم و یه گوشه ای نشستم تا بلکه بتونم طلسم رو بشکنم . شیوه ی نوشتن رو هم تغییر دادم . دیگه نمیخوام مستقیم برم سر کامپیوتر و on line بشم و به صورت بداهه بنویسم . طریقه ی کار ایـنه که اوّل فـکـر مـیـکـنـم و مـحـتـویات ذهنم رو میارم روی کاغذ . بعدش میام سراغ کامپیوتر و پاک نویس میکنم . برای اوّلین آغاز بعد از اون سکته ی ناقص هم دیدم اگه این مـدلـی شروع کـنم ، بهتر باشه ؛ به هر حال خواننده هم باید یه کمی پیش زمینه و آمادگی ذهـنی داشته باشه .

خب ! از اوّلِ اوّل شروع میکـنـیـم . تابستان 87 هم مثل برق اومد و مثل باد رفت . در کل خوب بود . 3 تا مـسـافـرت مـجرّدی بـه شـمال و مشهد و تـفرش با تمام خاطرات تـلخ و شیرین توی ذهن ها جاودان شد . آخر تابستان هم که سر و کـلـّـه ی ماه مبارک پیدا شد . آخرین مطلب من هم برای همون زمانه . الـبـتــّـه بگما ، تا قبل از رسیدن فصل پایـیـز من چند تا کار مهم انجام دادم . یکی این بود که از فرصت تعطیلات نهایت استـفاده رو کرده و و به صورت تمام وقت و ثابت در مغازه مشغول به کار شدم . سابق بر این هم کار می کردم ، ولی پاشکسته . خب به هر حال برای هـر کاری که شروع میکنی نیاز به یک سری مقدّمات داری و در ادامه هم ممکنه پیامدهایی داشته باشه . بریم سراغ ملزومات . برای جامه ی عمل پوشاندن به این مهم ، اصلی ترین گام فراغت داشتن است . من هم که دانشجو بودم . پس دست به کار شدم . دوّمین کار مهم من مرخـّصی گرفتن از دانشگاه بود . به قول اون دوستم که به زور می خواست منو عضو یکی از این شرکت های هرمی بکنه ، آخ که مرخـّصی گرفتن از دانشگاه چه حالی میده و چه قدر خوش میگذره . وقتی به صورت موقــّت فارغ التــّحصیل شدم و کارم نیز ثابت شد ، اصرار خانواده شکل گرفت ، مبنی بر تشکیل زندگی مستـقـل . این هم میشه از پیامدهای داشتن کار و مسکن . و این گونه بود که مهمّ سوّم شکل گرفت و من پیش از فرا رسیدن ماه رمضان به خواستگاری رفتم . جلسات بعدی هم پس از عید فطر ادامه پیدا کرد تا توافقات اوّلیه حاصل شد و به قول شاعر : یار پسندید مرا . ( داخل پـرانـتـز میگم : من هم پسندیدم یار را . ) خیلی سعی کردم از دوسـتـان پـنـهـانـش کـنـم ولـی مـگـه مـیشـه همچین موضوع مهمّی رو مدّت زیادی مخفی نگه داشت . حدود عید قربان خبر ازدواج من مثل توپ بین رفقا صدا کرد و سیل پیامک و تلفن تبریک دوستان بود که منو شرمنده می کرد . عید غدیر هم روزعقد بود . به تاریخ شمسی میشه 27 آذر . و از اون روز 4 ماهه که متأهـّـل هستم و صد البتــّه متعهّد ! تمام این رویدادها نتونست من رو وادار به از سرگیری وبلاگ بکنه . بازی های تیم ملـّی و لیگ برتر هم ادامه داشـتـنـد و مـن باز هـم نـخـواسـتم بنویسم . بالآخره عید شد . نوروز 88 هم از راه رسید . کلـّی دید و بازدید ، بعد هم مسافرت یک روزه به کـاشـان بـه عـلاوه ی اقامت چند روزه در روستای آبا و اجدادی ، برنامه ی من و خانواده در سراسر تعطیلات سال جدید بود . در روز هشتم فروردین ماه ، تیم ملـّی فوتبال کشورمان در پنجمین دیدار از مرحله ی نهایی انتخابی جام جهانی 2010 آفریقای جنوبی با نتیجه ی 2 - 1 درتهران مغلوب رقیب دیرینه عربستان سعودی شد تا با کسب تـنها 6 امتیاز در مکان چهارم جدول پنج تیمی گروه دوّم قارّه ی آسیا قرار بگیرد . از واکنش های این نتیجه هم این بود که علی دایی پس از حدود یک سال در دست داشتن سکـّان هدایت تیم ملـّی و در پی کسب چند نتیجه ی ضعیف و عدم انجام بازی های زیبا ، پس از اوّلین باخـت رسـمـی بـلافـاصـله از کـار بـرکـنـار شـد تا پس از چند روز یکی از منتـقدان همیشگی وی محمّد مایلی کهن پس از نزدیک به 12 سال مجدّداً به نیمکت مربّیگری تیم ملـّی فوتبال بـازگـردد . لـیـگ بـرتـر هـم کـه کـمـاکـان پر جوش و خروش به راه خودش ادامه می داد . محـمـّـد مـایـلی کـهـن از نـیـمـه ی راه لـیـگ نـهـم هـدایـت تـیـم سـایـپـا را در دست گرفت و الحق و الانصاف تا چندین هفته نیز نتایج خوبی کسب کرد تا تیمش را از خطر سقوط نجات دهد . امّا شاهکار وی نه در بعد فـنـّی ، بلکه از منظر اخلاقی بود ؛ جایی که در برنامه ی صبح جمعه « ورزش و مردم » ، به دور از هر گونه غرور و تکبّر و در کمال ادب و تواضع از علی دایی عذرخواهی کرد تا با پایان دادن به اختلافات چند ساله ، شهریار فوتبال ایران را از ادامه ی شکایت خود منصرف سازد و با این عمل تحسین همگان را نسبت به خود برانگیزد . و امّا استقلال ؛ تیم محبوب من بعد از سه شکست هـفـتـه های ابتدایی برابر پگاه در رشت ، مس در کرمان و صبا در قم که حتــّی باعث شد تا رتبه ی هفدهم نیز تنزّل یابد ، با شوک تعویض مدیرعامل روند صعودی خود را در پیش گرفت تا در پایان اوّلین هفته از دور برگشت رقابت ها به صدر جدول تکیه بزند . بر خلاف لیگ ، نتایج آسیایی این تیم تعریفی نداشت . هم اکنون استقلال پس از 3 بازی ، با تک امتیاز کسب شده از یک مساوی خانگی در قعر جدول گروه خود قرار دارد . تأثیر بازی های ضعیف آسیایی در لیگ نیز نمایان شد . پیش تازی استقلال تا انتهای هفته ی سی و یکم ادامه داشت تا این که با تساوی مقابل فولاد در اهواز ، رتبه ی اوّل پیشکش ذوب آهن شد .

پنج شنبه ، بیست و هفتم فروردین ، ورزشگاه آزادی . دوّمین تساوی متوالی در هفته ی ما قبل پایانی در برابر سایپا و مقابل چشم ده ها هزار نفر تماشاگر مشتاق عواقب سنگینی در پی داشت . ضمن اینکه اختلاف با ذوب آهن صدرنشین به 3 امتیاز افزایش یافت ، در دقایقی از بازی صدای اعتراض و فحّاشی تماشاگران نسبت به داور مسابقه و سرمربّی حریف که به دلیل محرومیت روی سکـّوها حضور داشت ، جوّ بسیار متشنـّجی را پدید آورده بود . در کنفرانس خبری پس از بازی ، گرچه مربّیان اسبق و کنونی تیم ملـّی با هم رو به رو نشدند ولی هرکدام به نوبه ی خود از دیگری انتـقـاد نمود . مایلی کهن اعتراض خود را نسبت به الفاظ رکیک تماشاگران و همچنین حرکات تحریک کننده ی مربّی استقلال در کنار خط اعلام داشت . در مقابل قلعه نوعی نیز با اشاره به صحبت های مایلی کهن در هفته های گذشته که به وی انگ تبانی زده بود ، همتای نارنجی پوش خود را تهدید به شکایت کرد . جنگ لفظی این دو مربّی حتــّی در رسانه ی ملـّی نیز ادامه پیدا کرد تا سـرانـجـام روز یـک شـنـبـه بـیـانـیـه ی شـدیـد محمّد مایلی کهن خطاب به امیر قلعه نوعی روی خروجی خبرگزاری ها قرار گرفت . این بیانیه که در آن از واژگان سخیفی استـفاده شده بود ، به مثابه ی کبریت در انبار باروت عمل کرده و فضای فوتبال کشور را تحت الشـّعاع قرار داد . روز گذشته ، اکثر صفحات روزنامه های ورزشی و شاید هم صفحات ورزشی سایر جراید به نقد و بررسی این بیانـیه و عواقب و پیامدهای آن پرداختند . مخالفان و موافقان حرف های خود را بیان کردند و به واکاوی خط به خط و واژه به واژه ی این بیانیه اقدام نمودند . حتــّی در فدراسیون نیز جلسه ی فوق العاده ای به همین منظور تشکیل شد و مصوّب گردید که سرمربّی تیم ملـّی تنها در کنفرانس های خبری نظرات خود را بیان کند . طرفین درگیری نیز برای ادای توضیحات به کمیته ی انضباطی فرا خوانده شدند . برنامه ی 90 این هفته نیز این موضوع را به طور وسیعی تحت پوشش قرار داد . امّا عصر سه شنبه و در راه بازگشت به منزل به دکـّه ی جراید برخوردم . بنابر عادت دیرینه مشغول به مرور تیترها شدم . بر خلاف همیشه که ابتدا روزنامه های ورزشی توجّه مرا معطوف به خود می کرد ، این بار سرگرم نظاره به روزنامه های سیاسی شدم . اکثر قریب به اتــّـفاق روزنامه های موافق یا مخالف دولت یکی از تیتر های اصلی خود را به صحبت های روز گذشته ی رئیس جمهور در کنفرانس مبارزه با نژادپرستی سازمان ملل - دوربان 2 - در ژنو سوئیس اختصاص داده بودند . یک به یک روزنامه ها را از نظر گذراندم : همشهری ، جام جم ، اعتماد ملـّی ، دنیای اقتصاد ، اطـّلاعات چاپ صبح ، اطـّلاعات چاپ عصر ، ایران چاپ صبح ، تا اینکه تیتری مرا سر جای خود میخکوب کرد :

روزنامه ی ایران - چاپ عصر

ظهر امروز با صدور بیانیه ای غیر متعارف

مایلی کهن استعفا کرد

 

خبر به اندازه ای شوکـّه کننده بود که به همان صورت نیم خیز بخشی از بیانیه را که در همان صفحه ی اوّل و زیر تیتر قرار گرفته بود ، خواندم . ادامه ی مطلب در همین صفحه ؛ بی اختیار روزنامه را برگردانده و در قسمت پایین صفحه ، ادامه ی بیانیه را خواندم . بیانیه ای بسیار عجیب حتــّی اعجاب آورتر از بیانیه ی 2 روز پیش ، ولی با لحنی آرام تر .

نکته ی جالب تر آن که در روزنامه های ورزشی چاپ صبح استعفای وی تکذیب شده بود .

+ نوشته شده در  88/02/02ساعت 2:33  توسط محمّد  |